
دانلود رمان اقیانوس pdf از Rose
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر و PDF
موضوع رمان: عاشقانه، درام، خشن، روانشناسی، اجتماعی
خلاصه رمان اقیانوس
تنها راه سوار شدن به آن کشتی، ازدواج با کاپیتان بود. پس قرار گذاشتم: وارث او را به دنیا میآورم و در عوض، روی کشتی میمانم. اما او کابوس قدیمیام بود—مردی که از بچگی از دستش فرار میکردم. همه از او میترسیدند. پانزده سال از من بزرگتر است و من دقیقاً روز تولدش به دنیا آمدم. شاید به همین خاطر مرا دوست ندارد… یا شاید دلیل دیگری دارد. شاید …
قسمتی از متن رمان اقیانوس
.آشوب. نقشه رو واسه بار چندم چک کردم. هیچکس نفس نمیکشید. -شب کسی حق نداره بخوابه، همه گوش به زنگ باشید. کیهان اروم جلو اومد: همه شونو بکشیم کاپتان؟ -تا جایی که میشه زنده شکارشون کنید. بچههام گرسنهان باید غذا بخورن. رنگ شون پرید: چیز دیگهای نیست؟؟؟ کیهان خیسی پیشونیشو گرفت: خیر کاپتان پس گوش به زنگیم. اسلحه تونو آماده کنم؟ -نه میخوام کلت جدیدمو امتحان کنم. -فقط کاپتان، همسرتون چی؟ نگاهم سرد و خشن شد : همسرم چی؟؟ سیبک گلوش تند تند تکون میخورد. -بهتر نیست بفرستید شون یجای امنتر؟ دستامو به میز تکیه دادم: نگران زن منی؟ کیهان سرشو پایین انداخت:
غلط کردم کاپتان همینجوری یچی گفتم. -خوبه رو عرشه بمون حواست باش. چشماش گرد شدن: من؟ سرمو کج کردم: تکراش کنم؟؟؟ مراد علی کاپتان قدیمی و سن بالا نزدیک اومد: آشوب خان من خودم رو عرشه میمونم. -شما برو به کارات برس شروع شد خبرت میکنم. دستی به گردنم کشیدم: برید سرکاراتون. هفت نفری با سرعت بیرون رفتن. مراد علی: چته گرگ دریا چرا افتادی به جون این بیچارهها؟؟ دردت از بقیه رو زخم میکنی رو تن اینا. -زیاد حرف میزنن. کار همیشگیشونه. تنها کسی که جرعت داشت بیشتر از چند کلمه باهام حرف بزنه همین مرد بود. مردی که سالها آموزشم داد ولی اونم ازم میترسید. -سیگار جدید تو بار داریم بیارم برات؟؟
سرد و خسته نگاهش کردم: ردا؟ خندید: نه جدیده بهش میگن گلدن. امتحانش نکردم ولی گفتن از قبلی قوی تره. مخصوص خودت یه جعبه فرستادن… با دست اشاره کردم: بیار ببینم. با سرعت رفت. انگشتامو بازو بسته کردم. مرادعلی اومد. جعبه چوبی کار شده رو دو دستی سمتم گرفت گرفتم بازش کردم. جدید بود. سیگار بزرگ با طرح گرگ طلایی یکم از عصبانیت مو کم کرد. _بار کیه!؟ -واسه شاهرخ خانه. _خوبه حواست بهش باش. سلاممو بهش برسون. مرادعلی خوشحال از رضایتم خندید: چه عجب بالاخره یچی توجه گرگ دریا رو جلب کرد. با فندک طلایی قدیمیم روشنش کردم. _اونی که تو کارام سرک میکشه رو پیدا کنم آروم میشم …