






دانلود رمان عشق به شرط شیطونی pdf از دیانا و محدثه
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر و PDF
موضوع رمان: طنز، کلکلی
خلاصه رمان عشق به شرط شیطونی
امروز جمعه بود گفتم بخوابم اما مگه رادوین میذاره. درسته کوچیکه اما اونم دل داره خوب بچه هست به تفریح نیاز داره گرچه هیچکدوم از پس زبون رادوین نمیایم. الانم که به زور دست ارتان بدبخت رو گرفته که برن ماشین برقی سوارشن. تارا: خدا روشکر که بهار منو انتخاب کرد اینقدر عاشق ماشین برقی هستم که نگو…والا بیخیال سن دست بهار رو گرفتم بلیط هامون رو به نگهبان نشون دادیم
قسمتی از متن رمان عشق به شرط شیطونی
بستنی چند رنگه میخری میاری و پیش پام زانو میزنی و یه معذرت خواهی هم میکنی…لبخند دندون نمایی زدم. گفت: من عمرا همیچین کاری رو کنم برو بابا من گفتم یه بستنی است پولش رو میدم تموم دیگه چه گیریه. من: نیازی نیست به پلیس زنگ میزنم میگم فحش دادی!!! با خشم نگام کرد گفتم: اینجوری نگام نکنا وگرنه اضافی هم میشه الانم بدو برو یه بستنی بخر برام اقا بدو دیگه ا نباید دختر خانوم هارو منتظر بذاری میدونی که. زیر لب جوری که من بشنوم البته از قصد نقش بازی کرد که اروم گفته گفت: به دختر خانوما گفتن نه به اردک ها. آی به من میگی اردک گودزیلا گفتم : چی گفتی !؟!؟! اون: هیچی. پس بدو بخر دیگه ا…تا خواست چیزی بگه یکی اومدو یه چیزی دم گوش اقا اخموهه گفت اونم با عجله پول کشید دستم رو گرفت روی کف دستم گذاشت و گفت: امید وارم دیگه نبینمت.
بعدام به سرعت دور شد…چیشد به من پول داد مردیکه برگشتم تا پولو بهش پس بدم که دیدم نیست. بالاخره دوباره همو میبینیم اقا اخموهه. برگشتم که به راهم ادامه بدم که با آیناز و اتاناز که صورتاشون سرخ بود از خشم روبرو شدم اوا اینا چرا اینجوری شدند؟؟ چشون شده ؟!؟! . آیناز: گفت: ا یواش الان درد میگرفت دستم. بچه پرو گفتم اگه همین الان نری یکی پشمک برام نخری برات میشکنم الانگوتان. اما اون خیلی ریلکس گفت: اولا الانگوتان عمه شریفتونه دوما من تا الان برای بهترین دوستمم تا مغازه کنار خونشون هم نرفتم بعد بیام برای تو اونم تو یه دختری که معلوم نیست از کجا پیدا شده بخرم هه عمرا بعد دستش رو کرد داخل جیب کافشنش کیف پولش رو درآورد و یه اسکناس 10.000تومانی کشید گرفت سمتم گفت: بیا بگیر ا چرا وایسادی مگه بخاطر همین دعوا نداشتی بیا که اصلا حوصله ندارم….
دیگه از گوش که چی از دماغمم دود میومد بیرون عوضی رسما منو از اون دخترا حساب کرد عوضی با دست چپم به دست راستش که پول بود زدم که پولش افتاد زمین گفتم: اولا عمه ام شرفش از تو بیشتره لااقل دوما تا مغازه خونشون نمیری اینا عوارض تنبل بودنه سوما هم ببین اقای پاچه گیر بگم من از اوناش نیستم یکیش چهارما من بخاطر حقم دعوا کردم نه بخاطر پول این پنجما هم بگم من خودم اینقدر پول دارم که حتی اگر بخوام میتونم با یک چشم به هم زدن کل کشورو کامل بخرم هه پس واسه من اینقدر پول پول نکن. اتانازم که مثل همیشه ساکت بود اون زیاد اهل دعوا نبود اما از قیافش میشد فهمید که از حرف پسره که به من زده عصبی شده دست آتاناز رو گرفتم رفتیم یکم عقب که دیدم همون پسره رفت دم گوش یک پسر یه چیزی گفت بعد از چند ثانیه اون با اون پسره که دم گوشش چیزی گفته بود رفتن