
دانلود رمان وهم pdf از زهرا
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر و PDF
موضوع رمان: عاشقانه، هیجانی، معمایی
خلاصه رمان وهم
نیاز مهرآرا، وکیل پایه یک دادگستری، دختری سر زنده و کله شق، برحسب یک اتفاق وارد پرونده شومی میشه که خارج شدن ازش غیر ممکنه و با خونی که ازش ریخته میشه، بازی شروع میشه…بازی ای که با خون شروع میشه و مردی که در سایه ها مثل یک مار وحشی، یک لَنسِر بزرگه!…
قسمتی از متن رمان وهم
با همون کلاه، گوشم رو هم تمیز کردم و همونطور که از لذت لبخند می زدم و چشمام رو می بستم گفتم: اخ اخ چقدر حال میده لامصب…بوق های پیاپی ای که از فر بلند شد باعث شد گوشم رو رها کنم و با گرسنگی به سمت غذام حرکت کنم اما هنوز قدم اول رو کامل برنداشته بودم که صدای مخصوص لپ تاپم بلند شد. حتئ مکث هم نکردم و با سرعت خودم رو سمت لپ تاپم که روی میزِ داخل سالن بود رسوندم و از دیدن آلارم ویژه، مثل همیشه نفسم چند لحظه گیر کرد. با عجله روی مبل نشستم و لپ تاپم رو در دست گرفتم و روی پام گذاشتم و از دیدن نماد قرمز رنگی که روی صفحه لپ تاپ نمایان شد، بی اختیار صاف نشستم و با عجله رمز رو زدم و سه دقیقه بعد، داده ها بارگذاری شد و پیام لود شد و تموم تنم چشم شد و با دقت به پیامی که برام فرستاده شده بود، نگاه کردم…
کارت از امشب شروع میشه. حواست رو جمع کن و همه چیز رو برام بفرست. نمی خوام خودم وارد قصه بشم، که اگه بشم، نفس می گیرم. پیام، درست بعد از خوندنم، از سیستم پاک شد و من نفس کشیدن فراموشم شد…نباید وارد قصه می شد…می اومد، اغاز حکومت خون بود!!! به ارسی که با لبخند به فضایِ رستوران نگاه می کرد دوختم و گفتم: ساکتی ارس یه چیزی بگو…نگاه مهربونش رو از فضای گرم رستوران گرفت. و ابتدا به ترنم و بعد به من دوخت و گفت: چی بگم؟ گفتم: اتفاق خاصی نیافتاده؟ مثلاً خبری نیست؟ چیزی نشده که نیاز داشته باشه من یه سرکی بکشم؟ ضرب دست ترنم محکم روی سرم نشست و ارس به قهقه افتاد و گفت: گاهی حس می کنم منو ترغیب کردی پلیس شم. عنی فقط منتظری یه خبری از من بشنوی تا از من اطلاعات بگیری.
کف سرم رو به ارومی ماساژ دادم و با ارنجم ضربه ای به پهلوی ترنم زدم و با اخم گفتم: نه بابا، اقا پلیسه فقط خواستم بدونم چه خبره. ترنم ضربه ارومی به شکمم زد و با تمسخر گفت: جنگلِ سبزِ چشم های ارس،به لبخندی مزین شد، ارواح عمه یزید. و نگاه پر محبتش رو به ما دوخت اما حس می کردم فقط جسمش اینجاست و روحش اینجا نیست!!صاف نشست و دست هاش رو، روی زانوهاش گذاشت و با علاقه خاصی نگاهم کرد و گفت: یه سوال، بین من و مثلاً یه سری اطلاعات مهم کدومو انتخاب می کنی؟ قفل دست های ترنم رو باز کردم و با عجله صاف نشستم و با حالت دروغینی گفتم: واااا، ارس این حرفا چیه؟ این سوال داره اخه؟ ابروهاش رو با استفهام جمع کرد و موهای موجدارِ مشکیش رو از روی پیشونیش کنار زد و گفت: خب برام پیش اومده. با محبت به چشم هاش نگاه کردم و با علاقه گفتم: ارس این خیلی مشخصه، معلومه که اطلاعات انتخاب می کنم.