
دانلود رمان نیلوفر آبی pdf از زهرا
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر و PDF
موضوع رمان: عاشقانه
خلاصه رمان نیلوفر آبی
از اغوش یه هیولابه اغوش یه قاتل افتادم..قاتلی که فقط با خشونت اشناست وقتی الوده به دست های یه قاتل بشی،فقط بخوای تو دستای اون و توسط لب های اون لمس بشی،قاتل بی رحمی که جذابیت ازش منعکس بشه،زیبایی و قدرتش دهانت رو بدوزه و اون یا گردنت رو می شکنه یا تورو به نفس نفس می ندازه…به اوج نیاز…
قسمتی از متن رمان نیلوفر آبی
لبم پاره شده و خون ازش می چکید. با چشمای پر بهش نگاه دوختم و اون حیوون با بی رحمی من رو کشید و چند لحظه بعد دهانم رو با چسب بست و سپس داخل کامیون پرت شدم!!! با عاصی گری وارد انبار شدم. پارسا و کیان و بقیه محافظین به محض دیدنم صاف ایستادن. توجهی به هیچکس نکردم و با سرکشی نگاهی به مرد جوونی که رباینده اون دختر بود نگاه کردم. با وحشت به من نگاه می کرد.. از کبودی های روی صورتش مشخص بود که بچه ها حسابی ازش پذیرایی کردن. نگاهی به کیان کردم و گفتم: _کی اوردیدش؟ مثل همیشه با احترام گفت: _یکم طول کشید اما تازه یه ساعتی هست پذیرایی شده.
سر تکون دادم. این فیاض حتئ از رده پایین ترین اعضای زیر مجموعه حلقه پایین تر بود..رسما هیچکس نبود و برای من دزدینش کاری نداشت. اون فقط یه قمار باز بود..اما من شاه مافیا بودم و این ادم حتئ نمی تونست به مافیا نزدیک بشه. نگاهش کردم و گفتم: _کجاست؟ با صدای گریه مانندی گفت: _چی؟کی؟چی از جون من می خواید؟ فکر کردن به اون دختر،حتئ فکر اینکه بلایی سرش اومده باشه حس یاغی گریم رو به اوج می برد. _همون دختری که امروز دزدیدش!! و خشکش زد. با اشفتگی گفت: _از ادمای اون داریوس بی شرفی؟ غریدم: _من ادم هیچکس نیستم. انگار میدون براش باز شد چون با پوزخند گفت: _مگه اینکه خواب اون دخترو ببینید..تاوان کارشو زنش پس داد.
بی اختیار فریاد زدم: _اون زنش نیست… فکر نبودن اون دختر باعث شد تموم بدنم به جوش و خروش بیافته..وای به حالش اگه یه تار مو از سرش کم می شد. دستمو داخل جیب شلوارم بردم و گفتم: _می دونی مشکل کجاست؟ قدمی نزدیک تر شدم و دقیقا مقابلش قرار گرفتم. من خوب بلد بودم با نگاهم یک نفر رو تا مغز استخون بترسونم. _وقتی پاتو بذاری روی گردن ببر،دیگه نمی تونی بلندش کنی! نگاهم توی صورتش چرخ خورد و ادامه دادم: _چون برداشتن پا همانا و پاره شدن گردنت همانا و این یعنی قدرت!! قدرتم فقط برای کساییه که بدستش میارن..یعنی من! نفسی کشیدم و گفتم: _پاتو جای بدی گذاشتی احمق،خواستی قدم بزرگ برداری اما نمی دونستی داری با جونت بازی می کنی.