






دانلود رمان بی معرفت pdf از محدثه اکبری
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر و PDF
موضوع رمان: عاشقانه، اجتماعی، غمگین
خلاصه رمان بی معرفت
فرهاد نمای داستان، عاشقی است که حاضر است برای معشوقه اش کوه ها را بکَنَد، اما وقتی خبری تلخ مثل تبر بر فرقش فرود می آید، همه چیز زیر سؤال می رود. آیا این خبر، عشق او را نابود می کند؟ یا او را به جنگیدن وادار می سازد؟ و اگر بفهمد که شادی شیرینش در گرو رها کردنِ اوست، آیا می تواند این فداکاری را بکند؟ عشقی که تا دیروز فکر میکرد جاودانه است، حالا در معرض بزرگترین آزمون زندگی اش قرار گرفته…
قسمتی از متن رمان بی معرفت
نمی دونم چقدر گذشته بود که با احساس اینکه ماشین ایستاد؛ چشم هام رو باز کردم دور و اطرافم رو نگاه کردم که یک رستوران رو دیدم. همون لحظه حس گشنگی خیلی گنده سراغم اومد . همگی پیاده شدیم و با بزرگ ها سر یه میز نشستیم. همه کباب سفارش دادیم. غذامون رو که آوردن همه شروع کردیم به خوردن؛ ولی منی ک فرقی با بقیه داشتم چون من مثل قحطی زده ها افتادم رو غذا وشروع کردم به خوردن که همون لحظه احسان گفت: رکی، خفه نشی! نه ! تو حواست به خودت باشه. بعدم زبونم رو واسش در آ وردم. غذام که تموم شد با دخترها بیرون رفتیم. وارد مغازه کنار رستوران شدیم، کلی واسه خودمون خوراکی خریدیم.
دیگه حوصلمون سر رفته بود؛ به خاطر اینکه کاری نداشتیم که بکنیم، فقط الکی منتظر مهیار اینا وایساده بودیم. همون موقع صدای اس ام اس گوشیم بلند شد. صحفه اش رو نگاه کردم؛ بازم فربد بود. نمی دونم شماره ام ر و از کجا آ ورده بود؟ اخه تازه عوضش کرده بودم. تو این چند روز کلی بهم پیام داده بود، ولی من اصلا جوابش رو نمی دادم. نوشته بود: رفتی شمال؟ خوش بگذره عزیزم، کی بشه باهم بر یم. یا خدا این از کجا می دونه من اومدم شمال؟ اطرافم رو با ترس نگاه کردم نبود، پس از کجا می دونه؟ رکسانا خوبی؟ با صدای پریماه حواسم جمع اون شد. ها؟ اره خوبم چیزی نیست.
تصمیم گرفتم جوابش رو بدم. به خاطر همین واسش نوشتم: دیگه به من پیام نده، وگرنه شماره ات رو میدم به آگاهی… بعد چند دقیقه نوشت؛ هه هه هه! ترسیدم. اه برم تهران سیم کارتم رو عوض می کنم. اره همین کارو می کنم، تو همین فکر ها بودم که بعد نیم ساعت عمه اینا هم اومدن و حرکت کردیم. چشم هام رو بستم و خوابیدم. آرشام رو به روم بود، بهم اخم کرده بود و چیزی نمی گفت، هی می خواستم صحبت کنم ولی هرچی می گفتم صدام در نمی اومد. آرشام دهنش رو باز کرد تا چیزی بگه که از خواب پریدم. وای خدا، یعنی آرشام از دستم ناراحته؟ حالا چی کار کنم که دل عشقم باهام صاف بشه؟ وقتی رسیدیم ، پیاده شدم. جایی که می موندیم خونه خیلی بزرگ بود! با پنج شش تا اتاق که من و پری ماهی ک اتاق با یک…