






دانلود رمان تاریکی مهتاب pdf از مریم نیک فطرت
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر و PDF
موضوع رمان: عاشقانه، اجتماعی
خلاصه رمان تاریکی مهتاب
تانیا که روزگاری عاشق باربد بود، ناچار شد چهار سال در کنار مردی ستمگر زندگی کند. هر روزش با تحقیر و محدودیت می گذشت، اما عشق به فرزندش به او نیروی مقاومت می داد. وقتی مهراد بازگشت و تانیا باربد را پس از سال ها دید، تمام خاطرات و احساسات قدیمی زنده شدند. آیا این دیدار می تواند زندگی دربند او را دگرگون کند؟
قسمتی از متن رمان تاریکی مهتاب
احمد خیلی سریع اطاعت کرد…صدای قدم هایش را که شنیدم تقریبا به سمت ته باغ پرواز کردم ….به انتهای باغ که رسیدم دستم را روی پیشانی ام کشیدم، نگاهی به اطراف انداختم…مهراد کجا مانده بود پس؟ پسره ی بی فکر … هنوز کلمه بی فکر در ذهنم کامل نشده بود که دستی دورم حلقه شد… طرح لبخند روی لب هایم پررنگ شد، نترسیدم عشقم را میشناختم… عطرش را بلعیدم و می دانست دیوانه ام می کند؟ لعنتی بوی عشق میداد…سریع به سمتش برگشتم…زل زدم در خاکستر چشمانش….زل زد در شکلات چشمانم …لبخندی زدم. مرا بیشتر به خود چسباند موج عشق از چشمهایش همچون اشعه درخشان خورشید ساطع میشد … با صدای عاشقش زمزمه کرد: شیطونی نکن توت فرنگی.
صدای مردانه اش قند در دلم آب کرد با این حال اخم ریزی کردم: مگه میوه فروشیه؟ هر دفعه یه چیز میگی…اون سری گفتی هلو…لرزش شانه هایش نشان خنده اش بود: خب هر میوه خوشمزه ایی مبیبنم یاد تو می افتم …دیگ چه کنم با لبخند مشتی به بازویش زدم: بی حیایی دیگ …بی حیاییمو ندیدی خوشگلم…راستی چه خبره امروز؟ زیادی همه در تکاپو ان … شانه ایی بالا انداختم: نمیدونم والا…فکر کنم مهمونی دارن بازم ….جدی زمزمه کرد: حق نداری از اتاقت بیرون بری امشب …اعععع چرا بابا مهمونیه دیگ مثل همیشه … باز شروع کردیا…
عصبی گفت: منم اعصاب ندارم دوباره یکی از اون عیاش های آشغال چشمش بهت بیوفته…میدونی که مهمونی های پدرت جنبه خوبی نداره…مهراد زیادی عصبی بود و باید آرامش میکردم: باشه عزیزم…نمیام پایین…چشمان زیبایش برق زد…کی میشه مال من بشی خیالم راحت بشه؟ خسته شدم از این دزدکی اومدنا… لبخند زدم …خیره در چشمانش، با ناز گفتم: اون دیگ دست توعه آقا…. با لبخند چتری هایم را نوازش کرد و من جان گرفتم از لبخند زیبایش… دارم کارا رو درست میکنم قربونت برم…منتظر خبر داداشتم… خواستم حرفی بزنم نفس در سینه ام حبس شد…
تانیا که روزگاری عاشق باربد بود، ناچار شد چهار سال در کنار مردی ستمگر زندگی کند. هر روزش با تحقیر و محدودیت می گذشت، اما عشق به فرزندش به او نیروی مقاومت می داد. وقتی مهراد بازگشت و تانیا باربد را پس از سال ها دید، تمام خاطرات و احساسات قدیمی زنده شدند. آیا این دیدار می تواند زندگی دربند او را دگرگون کند؟