
دانلود رمان زنده باد پادشاه pdf از kgal hara
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر و PDF
موضوع رمان: عاشقانه، بزرگسال، انتقامی، اجباری
خلاصه رمان زنده باد پادشاه
وقتی بورسیه سال آخر دبیرستان تو سوییس رو گرفتم، فکرشو هم نمی کردم که قراره قربانی یه روانیِ تمام عیار بشم. روگ رویال. همون تیپ پسرایی که مامانا میگن: ازشون ده کیلومتر فاصله بگیر! خیلی خوش تیپ، مخلف پولدار و خانوادش مالکین همون مدرسه ان که من تازه واردش شدم. دلیلی که وجودش دلمو به ریختن میندازه؟ عشق که نیست! اینا از بس که ازم بدش میاد. از همون روز اول که به طور تصادفی میلک شیکم رو روش ریختم، زندگیمو حسابی به گند کشیده. اما اینجا، این مدرسه، تنها فرصت منه برای یه آینده بهتر؛ هم برا خودم، هم برا مامانم. زیر بارش نمیرم. نمیذارم منو نابود کنه.
قسمتی از متن رمان زنده باد پادشاه
گفتی جلوی جمع نگم. حال نگاه کن، فقط من و توییم. چشماش دوباره میاد سمتم. واسه این مسخره بازیا وقت ندارم. با سر به در اشاره میکنه که یعنی گمشو برو. خشم تو گلوم میجوشه و انگار داره خفهم میکنه. با دو قدم می رسم به میزش و کف دستامو محکم میکوبم روش. چه بد! امروز مجبوری گوش بدی. با پوزخند نگاهش میکنم. فکرشو بکن، امروز تو مدرسه دو تا آمریکایی دیدم. عجیبه، یادم نمیاد درخواست هیچکدومشونو تأیید کرده باشم. چرا برای من بازی درآوردی؟ چه کثافتکاریه این؟ فوری جواب نمیده، حتی با کوبیدن دستام رو میز تکون نمیخوره، فقط زل زده بهم، بیخیال. بلند میشه و میاد جلوی میز، روبه روم وایمیسته. فکر کردی برام مهمه تو چی میخوای؟
دهنمو باز میکنم یه چیزی بگم که مشتش میخوره تو فکم، قبل از این که حتی ببینمش. سرم پرت میشه سمت راست، ولی رو پام وایمیستم. گوشم صدای زنگ میده. درد تو صورتم پخش میشه. ولی نمیذارم حال کنه با واکنش نشون دادن من. صورتمو برمیگردونم سمتش، ولی این بار که مشتش میخوره تو فکم، اینقدر محکمه که پرت میشم رو زمین. انگشتر گنده تو دست راستش صورتمو میبره. زخمی که دفعه قبل رو دماغم انداخته بود، وقتی هفته پیش بعد شش ماه غیبتش از سوییس سر و کلهش پیدا شد تازه داشت خوب میشد. دهنتو موقع حرف زدن با من جمع کن. با عصبانیت تف میکنه رو صورتم، قیافهش از خشم سرخ و گندیده شده. پاشو میبره عقب و با لگد میزنه تو شکمم. درد منو دول میکنه، نفسم یهو میره. سعی میکنم صدامو خفه کنم که نشنوه.
بسه برات؟ یه چیزی بگو. صداش پر از تحکمه. نمیجنگم. نمیذارم کیف کنه. تو سرم مثل یه ورد هی تکرار میکنم: نمیجنگم. اگه منم بزنم، زیادی حال میکنه. تنها قدرتی که الن دارم اینه که هیچی نشون ندم، انگار نه انگار. پس بیشتر تو خودم فرو میرم، اون سردی و بیتفاوتی رو بغل میکنم و میکنمش سپر. زل میزنم تو چشاش، بیترس، بی اینکه حتی یه قدم عقب برم. اگه تکون کوچیک تو چشمش رو درست دیده باشم، این لجبازی من فقط داره آتیش خشمشو تندتر میکنه. خم میشه کنارم، جایی که رو زمین ولو شدم. هر تصمیمی من برای این مدرسه بگیرم، به تو هیچ ربطی نداره. اون دو تا دختره پرونده درسی خفنی دارن و قراره به تیم ورزشی و اعتبار علمی کمک کنن.