
دانلود رمان تشریفات pdf از سرو روحی
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر و PDF
موضوع رمان: عاشقانه، اجتماعی، معمایی
خلاصه رمان تشریفات
توی مسیر اولش مخالف هست دشمن هست پدر و مادر با یه نگاه بی تفاوت که ته چشمشون بهت میگه نرو غلطه دختر همه ی اینا هست اما بعدش وقتی ببینن هنوز مصری دشمنا دوستت میشن و پدرو مادر مشوق دنیای تشریفات دنیای همین دوستی ها و دشمنی هاست … تشریفات دنیای منه دنیایی که من وقتی پامو توش گذاشتم یه چهار دیواری خالی بود که من مستش شدم ما بعدش از یه جایی به بعدش مستی شد عادت شد توبه که برگرد و باز آ اما ……….. عهد بستم که دگر می نخورم به جز امشب و فردا شب و شب های دگر ….. !
قسمتی از متن رمان تشریفات
اره دیوونه . من که کاره ای نیستم. به خاطر تو جشن تولد خواهرشو کنسل کرد . وای سوفی باورم نمیشه .همون جایی که من میخواستم . ولی عجب ادم دست و دلبازیه. کسی که برای خواهرش اونجا تولد بگیره ببین چه عروسی ای بگیره ! چه تشریفاتی… چه جایی … اووف… توله سگ چه میگه منم باید یاد بگیرم ! همش به خاطر توئه ها خانم. این بیاد تو فامیل ما ، فامیل میترکه … خیلی خوشم اومد. فرشته است واقعا . چه برخورد مودبی. چه پرستیژی چه تیپی… هنوز بهت زده بودم و قلبم ریز ریز تند میزد.هنوز گیج بودم که مهرو باهیجان گفت: به قدری گرسنمه که میتونم دو پرس غذا بخورم دو پرس هم ببرم ! وای خدا خیرش بده . به این میگن مرد زندگی ! مشکلات ادم رو حل کنه …
نه مثل سورنا وایسه نگاه کنه تو روت بگه خب تاریخ عقد رو بندازیم عقب! تشریفات از رفتن مهرو و خلوت شدن رستوران ، صفحاتی که توی مانیتور باز کرده بودم رو می بستم که بامداد به میزم تکیه داد وگفت: برای تو خیابون چند دور زدن اماده ای؟! ژست خاصی که گرفته بود به کنار… تشریفاتدلم نرفت برای حالت ایستادن و تکیه دادنش به میز…دلم رفت برای جین آبی رنگی که تنش کرده بود و پیراهن سفید اسپورتی که پوشیده بود . متعجب از ظاهر جوون پسندش برو بر نگاهش میکردم که کت آبی رنگشو توی دستش انداخت و گفت: اینطوری دیگه برات پیرمرد نیستم هوم؟!لبمو گزیدم و با خجالت رومو طرف دیگه ای چرخوندم و بامداد گفت: منو همراهی میکنی بانو؟!شرمگین با کمال میلی گفتم و از جا بلند شدم.
با هم از سالن زیرنگاه بی تفاوت اصلانی بیرون زدیم.پشت فرمون ماشین من نشست و گفت: خب کجا بریم؟! هومی کشیدم و گفتم: یه جایی که نرفتیم… خنده ای کرد و حین استارت زدن گفت: خوب نیست همه جارو با هم ببینیم… –چطور؟! از کوچه خارج شد و گفت: از اینکه یه جا رو پاتوق کنی خوشت نمیاد نه؟! –نه . دلم میخواد چیزهای جدید رو امتحان کنم .جاهایی که نرفتم رو ببینم… خندید وگفت: تو که همه جا رو دیدی! نا سلامتی بچه ی تهرانی ! شهرته… –خب تو که ندیدی…لبخند کمرنگی روی لبش نشست. لب هامو چند ثانیه روی هم فشار دادم و اروم گفتم: تازه منم خیلی از خیابون ها رو فقط دیدم . با تو که ندیدم؟!!!نیم نگاهی بهم انداخت و با نفس عمیق پر سر و صدایی پاشو روی گاز فشار داد.فلش رو زد و صدای فروغی ماشین رو پر کرد.