
دانلود رمان پسر عمه pdf از انلی
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر و PDF
موضوع رمان: عاشقانه، بزرگسال
خلاصه رمان پسر عمه
عشقی ناگوار بین دو فامیل که به بارداری ناخواسته منجر می شود. وقتی دختر قصد دارد با سقط جنین به این رابطه پایان دهد، اتفاقاتی رخ می دهد که سرنوشت هر دوی آنها را برای همیشه تغییر می دهد. این رمان، تلفیقی از احساسات شدید، تعارضات اخلاقی و فشارهای خانوادگی است که نهایتاً به سرانجامی غم انگیز و تأمل بر انگیز می انجامد.
قسمتی از متن رمان پسر عمه
بعد اینکه رفت چشمام رو باز کردم تو اتاق خود اردلان بودم. می خواستم باز بخوابم که خوابم نمیومد باید یه فکری به حال خودم میکردم اینجوری نمیشد… زندگی اینجوری ادامه پیدا نمیکرد. تصمیم گرفتم تقاص همشون رو از اردلان بگیرم. اونم نه خشن با دلبری به شیوه های خودم تا بالاخره دیونش کنم هر چقدر ضعیف بودن بس بود اگر اردلان رو می خواستم باید به خودم جذب میکردمش بلند شدم با اینکه درد داشتم ولی از اتاق اومدم بیرون و توی هال نگاهی انداختم که دیدم نیست رفتم تو اتاق خودم و رفتم یه دوش حسابی گرفتم وقتی خودم رو تر و تمیز کردم کردم و اومدم بیرون لباس پوشیدم به هر حال شوهرم بود نبود؟
موهای خیسم رو بالای سرم با حالت شلخته بستم که خیلی بهم میومد و یه بالم لب حرارتی ام زدم که لبای خوشگلم رو صورتی کرد بالاخره بعد دو هفته استراحت کامل و رسیدگی خوب اردلان کامل سر پا شدم و هیچ دردی نداشتم تصمیم گرفتم تا یه غذای خوشمزه بپزم به این نتیجه رسیدم که کباب درست کنم که غذای مورد علاقش بود همراه با ژله ی انار همه رو درست کردم همراه با اهنگ خوندن و رقصیدن و تصمیم گرفتم ژله رو درست کنم که برگشتم دیدم یکی تو چهارچوب در وایستاده ترسیدم هینی کشیدم که دستاشو برد بالا و گفت منم نترس… از کی اینجایی؟ از وقتی که داشتی غذا درست میکردی و قر میدادی
اومد سمتم و من رفتم عقب که کمرم خورد به کابینت که صورتش مماس صورتم بود…آنا من آدم بدی نیستم قسم میخورم فقط یکم عصبی ام یکم باهام راه بیا همه چیز درست میشه بعد ازم فاصله گرفت و از آشپزخانه رفت بیرون. هنوز تو شوک حرف هاش بودم ولی از ذهنم بیرون کردم و بعدش حدود ۱ ساعت کل غذا و دسر آماده بود و کشیدم توی بشقاب و گزاشتم سر میز که صداش کردم و با حالت آشفته ی اومد بود و نشست سر میز… با دیدن غذا چشماش برقی زد ولی چیزی نگفت مشغول غذا خوردن شدیم که دیدم با غذاش بازی میکنه دستم رو گزاشتم رو دستش… اردلان منم از این وضعیت یهویی خیلی خوشحال نیستم ولی زندگیه کاری نمیشه کرد بیا باهم حلش میکنیم یه زندگی خوب میسازیم…باشه آنا ممنون بابت غذا خیلی خوشمزه بود…تو از کجا میدونستی غذای مورد علاقمه؟ دیگه دیگه ذهن ما ام خوب کار میکنه… خندید حتی اون چشم های سیاهش هم خندید…