
دانلود رمان اگه بارون بیاد یادت میوفتم pdf از فائزه سگوند
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر و PDF
موضوع رمان: عاشقانه
خلاصه رمان اگه بارون بیاد یادت میوفتم
رُهام، مردی خودباور و مغرور، با مدرک پزشکی از آمریکا، پس از درگذشت پدرش به ایران بازمیگردد تا میراث او—یک بیمارستان بزرگ—را مدیریت کند. او عشق را سستیِ فکر میخواند و به آن پشت میکند، اما روزگار نقشهای دیگر کشیده است؛ آنچنان در چنگال عشق اسیر میشود که هیچ خطری را مانع خود نمیبیند… اما دریغ که …
قسمتی از متن رمان اگه بارون بیاد یادت میوفتم
از راهرو عبور کردم و به میز خانم ریاحی نزدیک شدم و گفتم: سلام خسته نباشید پرونده بیمارانی رو که این ساعت باید چک بشن بهم بدید. -سلام خودت هم خسته نباشی این دو تا پرونده رو بگیر هر دو مربوط به همین راهرو هستند. تشکری کردم و ازش دور شدم. اولین پرونده مال همون دختری بود که دیروز عمل شده بود. به سمت اتاق رفتم؛ علاوه بر اون چند تا مریض دیگه هم اونجا بودند. به تختش که رسیدم مادرش با غم بهم گفت: خسته نباشید. من: ممنونم خوبید شما؟ سری تکون داد و تسبیح توی دستش رو تکون داد. غم و نگرانی از چهرش هویدا بود حق هم داشت همین یک دختر رو داشت و قلبش مشکل حاد داشت.
از فکر بیرون اومدم و رو بهش گفتم: خانم خانما بشین قرصهات رو بخور. اخم کرد و گفت: دیگه نمیخورم، از بس قرص میخورم داغون شدم. من: خب عزیزم تا قرص نخوری که خوب نمیشی. همین موقع صدای در اتاق اومد و متعاقبش آقای تاجیک به همراه دختری وارد شدند دختر قدبلند و سبزه ای بود ولی حسابی لوند و خوشگل بود. من: سلام خسته نباشید. دختر: سلام. آقای تاجیک هم نگاهی بهم انداخت و سلام زیر لبی گفت. آقای تاجیک: خب بهار خانم چطورن؟ بهار اخم کرد و گفت: دیگه خسته شدم از بیمارستان. دختره نگاهی به بهار کرد و رو به آقای تاجیک گفت: رهام مشکلش چیه؟ چه اسم قشنگی داشت “رهام” نسبت این دختر چیه باهاش؟
حتما زنشه، بیخیال شونهای بالا انداختم. آقای تاجیک: مشکل قلبی داره. بعد هم رو کرد به بهار و گفت: خیلی زود قلب پیدا میشه نگران نباش عزیزم. مامانش با اشک و بغض گفت: امیدی هست؟ -صددرصد، بعد هم رو به من گفت: قرصهاش رو دادید؟ من: نمیخوره. آقای تاجیک: نخیر شما دختر خوبی باش و قرصهات رو بخور منم بهت قول میدم زود خوب بشی، به من اعتماد داری؟ بهار لبخند کم رنگی زد و رو به آقای تاجیک گفت: چشم. دختر از تختها و بیمارها چشم گرفت و رو به آقای تاجیک با ناز گفت: رهام داره دیرم میشه، بریم؟ آقای تاجیک سری تکون داد و بعد هم به اتفاق هم از در خارج شدند. آقای تاجیک خیلی خوشگل بود و هیکل ورزشکاری هم داشت …