
دانلود رمان تقاص عشق pdf از نازنین تاتار
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر و PDF
موضوع رمان: عاشقانه، اجتماعی، واقعی
خلاصه رمان تقاص عشق
نازنین برای جلب توجه بنیامین (پسرعموی دوستداشتنیاش) نقشه می کشد: خود را مشغول رابطه ای دیگر نشان می دهد! اما این ترفند کودکانه وقتی پیچیده می شود که بنیامین نه تنها حسادت نمی کند، بلکه به نظر میرسد از این “رابطه جدید” استقبال هم می کند! حالا نازنین باید بین اعتراف به احساسات واقعی اش یا ادامه این نمایش مسخره یکی را انتخاب کند…
قسمتی از متن رمان تقاص عشق
با صدای بنیامین به خودم اومدم: نازنین؟!…نازنین؟! برگشتم و بهش خیره شدم…با نگرانی بهم خیره شده بود…وقتی مطمئن شد خوبم شیطون گفت: چی شد؟! توکه ادعا داشتی دو میدانیت بهتر از شناته…اون وقت هی بگو من ورزشکارم…بی توجه به حرفش آروم از کنارش گذشتم و به طرفه سیل جمعیت که دوره همون پسر جمع شده بودن رفتم…ترسیده بودم…خیلی بیشتر از خیلی…بنیامین شونه به شونم راه افتاد….انگشتام شکوندمو قدم هامو تند کردم. رضا و ارشا رو کنار زدم و خودمو به زور دادم جلو همه کنار رفتن و با شوق و ذوق نگاهم کردن…ولی هیچکس از دلم خبر نداشت….
بنیامین یه گوشه ایستاد جلوتر رفتم…پشتش بهم بود…با قدم هایی آروم رفتم روبروش…بهش خیره شدم……سرشو آورد بالا و نگاهم کرد…نفسم بند اومد…….روزی که ازش هراس و ترس داشتم بالاخره رسید…لبخندی زد وگفت: مشتاق دیدار نازنین خانوم…یهو سبحان همه رو کنار زد و پرید بقله میلادو گفت : تووو کی برگشتیییی پسر؟!؟؟؟ تا چشمه میلادو دور دیدم از بین جمعیت کنار رفتم……روی نیمکت نشستم…نیلوفرم کنارم قرار گرفت…دستشو گذاشت روی شونم…با ترس زمزمه کردم: دیدی گفتم میاد… نگفتم؟! …هی گفتی نه…گفتم میاد….هی گفتی نمیاد…حالا دیدی؟!
نیلوفر کناره گوشم گفت: ضایع نکن…بعدا حرف می زنیم…پاشو…پاشو…محسن: کی اومدی؟!…چقدر یهویی… میلاد از بقل سبحان بیرون اومد وگفت: خواستم سورپرایزتون کنم…کمی مکث کرد و با لبخند بهم خیره شد و گفت: ولی مثله این که خیلی هم بعضیا سوپرایز نشدن. میلاد تو ایتالیا زندگی میکرد 4…. سالی میشد گه از طریقه تلگرام باهاش دوست بودم…کوچیک بودم…دلم میخواست سرگرم بشم…اما این سرگرمی کم کم تبدیل به وابسته شدنه اون به من شد…هیچوقت عاشقش نبودم…فقط دوست داشتم روزای تنهاییمو پرکنه…اما اون پافشاری کرد و این دوستیه معمولی تبدیل به عشقه چهار ساله ی اون به من شد…هیچ وقت دلم نیومد که بهش بگم من هیچوقت تورو دوست ندارم…و نداشتم…همه بهم میگفتن که باهاش بمونم … می گفتن اون برنمی گرده…