
دانلود رمان بی رویا pdf از الهه محمدی
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر و PDF
موضوع رمان: عاشقانه، هیجانی
خلاصه رمان بی رویا
دنیا را آنگونه که باید، در تو دیدم… و بعد از آن، همهچیز مانند دودی از خاطرات محو شد …
قسمتی از متن رمان بی رویا
یاد تصادف سالها پیش برای هر دو خواهر زنده شد. دو برادر مانند خودشان دوقلو بودند و مرد کار و زندگی در یک شب سر سفرهی عقد نشستند و از یک ساختمان زندگی مشترکشان را آغاز کردند. عاشق همسر و زندگی شان بودند. شهبد و پشت سرش امیرطاها که دنیا آمدند انرژی شان ده برابر شد. با متولد شدن شیدانه و زهرا، برق نگاه برادرها صدچندان فزونی گرفت. دوشادوش هم برای معاش خانواده و فرزندانشان تلاش میکردند. چیزی از خوشبختی کم نداشتند. پسرها به خاطر نیمهی دوم بودن شهبد با هم به کلاس اول رفتند. عید آن سال دو خانواده سوار ماشین صفر و تازه شان شدند و سمت مشهد حرکت کردند. آخرین خوشیشان طی آن سالها پنج روزی بود که در مشهد گذراندند.
در مسیر برگشت کامیونی از لاین خود خارج شد و باعث سرنگونی ماشین خانوادهی شیبانی صدای جیغ و نالههای بچهها هنوز توی جان دو خواهر بود مردها چیزی از آن سر و صداها حس نکردند. کامیون مستقیم به مقابل کوبید و سرهای برادرها را مانند اژدهایی خون آشام در خود کشید. یزدان و جهان در دم جان سپردند و حسرتشان را برای زنان جوان خود و کودکانشان به یادگار گذاشتند. تا مدتها خانههایشان ماتم سرا بود. بعد از مدتی دست روی زانوهای خود گذاشتند. کمرشان صاف نشد از زیر آن آوار تنها به عشق کودکانشان چرخ زندگی را دست گرفتند. برای درآوردن خرج زندگی و قسطهای خانه طبقات بالا را اجاره دادند. فاطمه شروع به قلاب بافی کرد و کنارش آموزش قرآن برای
بچههای محل گذاشت تا ثوابش برای روح رفتگان جوانش باشد. دیگر هم نتوانست آن عادت شیرین را ترک کند. معصومه نیز با پس اندازش چرخی تهیه کرد و سرگرم خیاطی شد. حاصل دسترنج شان را پای کودکانشان ریختند تا قد کشیدند. استخوان ترکاندند و به هم دل دادند. انگار آن دو خانواده دلشان نمیآمد هیچ وقت از هم دست بکشند. شهبد و زهرا زودتر خودشان را لو دادند و به همت مادرها سر زندگیشان رفتند. اما شیدانه و امیرطاها با وجود سالها دلدادگی دم به تله نمیدادند. شیدانه شیطان بود و دوست داشت شیطنت کند. زیر پای امیرطاها هم مینشست و مدام از اینور شهر تا آنور شهر را با موتور شخم میزدند. نه خودش درس خواند نه گذاشت امیرطاها درسش را بخواند …