
دانلود رمان دیوانه رقاص pdf از فاطمه مهراد
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر و PDF
موضوع رمان: عاشقانه، اجتماعی، مافیایی
خلاصه رمان دیوانه رقاص
ویکتور یک اسم، یک افسانه. هیچ کس جرئت نداشت با او در بیفتد. تا اینکه رقاصی خطرناک وارد بازی شد. او تنها کسی بود که ویکتور را به مرز شکست کشاند…نه با مشت، نه با سلاح، بلکه با پیچ و تاب های مرگبارش. آیا این بار، ویکتور واقعاً می بازد؟
قسمتی از متن رمان دیوانه رقاص
چشمام محکم روی هم فشردم. بدبخت شدم !بدبخت… هنوزم مغزم حرکت اولش رو تجزیه تحلیل نکرده بود که با حرکت ناگهانی دستاش روی صورتم، نفس هام نامیزون شدن. روی سرم خم شده بود و آروم نگام میکرد. چشمام بستم و نفس عمیق کشیدم که صداش نزدیک گوشم شنیدم. بخواب و بعد این حرف بلا فاصله از کنارم بلند شد. شوکه چشمام باز کردم و نگاهی بهش انداختم. خاک بر سر من که اینقدر سستم! سوتی دادی شوکا، سوتی. پیراهنش در پوشید و روی تخت کناری دراز کشید. تکونی به دستای بسته ام دادم و خودم بالا کشیدم. چیزی که داشت توی لپ تاپ می دید و ازم پنهونش کرده بود.
بدجوری داشت حس کنجکاویم رو قلقلک میداد. باید میدیدم توش چیه! دوباره نگاهم به ویکتور دوختم. آروم چشماش رو بسته بود و نفس میکشید. با یاد اوری چند دقیقه پیش، لبم گاز گرفتم و فحشی به خودم دادم و تو همون حال تند تند دستام تکون دادم تا جایی که طناب از دور مچم شل شد. نفسم حبس کردم و نگاهی به ویکتور انداختم. هنوز خواب بود! یواش از روی تخت بلند شدم و به سمت میز رفتم و لپ تاپ رو باز کردم. پسورد داشت! نگاهی به اطراف انداختم و با دیدن اسلحه فورا برداشتمش و آسه آسه به سمت ویکتور رفتم و همین که بالا سرش وایستادم، چشماش رو باز کرد .
اسلحه رو توی دستم جا به جا کردم و گفتم: پسورد لپ تاپ چیه؟ با آرامش نگاهم کرد. دیدنش برات خوب نیست. عصبی دوباره تکرار کردم که پسورد رو بهم بگه و در کمال تعجب و بر خلاف تصورم ،پسورد رو بهم گفت. دوباره بهت میگم، برات خوب نیست. توجهی به حرفش نکردم و نگاهم رو به صفحه دوختم اما با دیدن صحنه ی رو به روم، خون تو تنم یخ بست. آنجلا بود که الیزابت و عدنان خان با وحشی گری محکم میزدنش! ناباور دستم روی دهنم گذاشتم. وای خدای من، آنجلا. با پیچیدن صدای ناله دردش توی گوشم، کم کم اشکام راه خودشون باز کردن و روی گونم ریختن. دستم روی صفحه کشیدم…