
دانلود رمان اطلال pdf از انارام
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر و PDF
موضوع رمان: عاشقانه، اجتماعی
خلاصه رمان اطلال
یزدان ایزدپناه، عاشق دیوانه وار زیبا فرهنگ، دختر حاج نقی دبیر بازنشسته است، اما تقدیر، راه دشواری پیش پایشان می گذارد. در آستانه ی وصال، ظهور ناگهانی خاطره ای از گذشته، نقشه هایشان را ویران می کند. یزدان، از پیکِ گمنام رستوران مارال، به سلطانِ پردهی نقره ای بدل میشود، اما آیا این تحول، برکت است یا آزمونی هولناک؟ زیرِ جلوهی درخشانِ شهرت، هیولایی کمین کرده که عشق زیبا را به ورطهی نابودی میکشاند…
قسمتی از متن رمان اطلال
هی دختر خانوم! زود باش دیگه… کتاباتو که جمع کردم ریختم تو کیفت، حداقل زحمت حملشو خودت بکش! طعنه اش را می گیرم؛ کنایه می زند. لاقید شانه بالا می اندازم. حقیقتا که این موضوع در زندگیِ تو خالی ام بی اهمیت است. ناراحتیِ آدم دمدمی مزاجی مانندِ نسترن که تمام روزش را دنبال قهر و آشتی است؛ جای نگرانی ندارد. بازویم را که می گیرد؛ دلم برایش می سوزد؛ او با بی عاطفه ترین دخترِ دبیرستان دوست شده و گناهی ندارد. من هم زیاد به او محبت می کنم و دوستش دارم اما در حد توانم.
دستش را به گرمی می گیرم و در حینی که کوله ام را وارسی می کنم استفهام آمیز می پرسم: نسترن، مطمئنی همه ی وسایلمو جمع کردی؟ پوزخندی رویِ لبانِ باریکش می نشیند و ابرویش بالا می رود؛ دستم را رها می کند. حینی که از کلاس خارج می شود؛ طعنه می زند: بله پررو خانوم… همه شو جمع کردم! انگار داره عروس می بره این قدر طولش می ده… لبخندی می زنم و خیره نگاهش می کنم. انگشت به دهان، اشاره ای به درب ورودی مدرسه می کند و نامفهوم می گوید: اوه! این جا رو باش. زیبا جون کیفتو سفت بچسب که می خوایم بریم قاطی باقالیا.
کنارش می ایستم و به خیلِ عظیم دانش آموزانی که تلاش دارند با ضرب و زور از چهارچوبِ باریک در بگذرند خیره می شوم. نسترن با لودگی به گونه اش می کوبد و می نالد: اما باید بریم؛ به ولله که اگه دیر برسم مامانم کلمو می بره آویزون می کنه به سقف واسه عبرت سایرین اعضا! کوتاه می خندم و با صمیمیت به بازویِ چپش می کوبم. باشه بابا بیا بریم…همچین می گه انگار مامانش جلاده! من که دیگه مامانتو می شناسم…خیلیم مهربونه. لبخند گشادی می زند و سکوت می کند. از درب خروجی گذشته و وارد کوچه ای که در امتداد جوبِ خشک شده قرار دارد می شویم. نسترن، حینی که تند تند گام بر می دارد؛ نگاهی به کوچه ی طولانیِ رو به رو می اندازد و نالان، حرفی را زیر لب زمزمه می کند.