






دانلود رمان به من بگو لیلی pdf از مهسا زهیری
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر و PDF
موضوع رمان: عاشقانه، اجتماعی
خلاصه رمان به من بگو لیلی
در طول جلسات، مشخص می شود که کارن در واقع نامزد سابق نسیم است که هویتی جعلی دارد و به دلایلی مرموز به دنبال او آمده! پایان تعلیقآمیز، نسیم باید بین بخشش یا مقابله با حقیقت تاریک گذشته تصمیم بگیرد.
قسمتی از متن رمان به من بگو لیلی
نسیم از اینکه ماهان انقدر زود قبول کرده بود تعجب کرد ولی جواب داد نه… اصلا خواهش می کنم. یک ربع بعد هر سه داخل آپارتمان کوچیک نسیم بودند مادرش با ماهان حرف میزد و خودش توی آشپزخونه مشغول آماده کردن میوه و چای بود. صدای خنده ی ریز مادرش توی فضا پیچیده بود. تو فکرهای خودش بود و دقیق نمی دونست در مورد چی حرف می زنند. چند ثانیه بعد صدای مادرش به گوشش خورد نسیم جان کجایی؟ اومدم. با سینی چای و کلوچه های خرمایی سوغاتی وارد پذیرایی خونه شد به هر دو تعارف کرد و خودش با یک لیوان کنار مادرش نشست که داشت به ماهان می گفت: کوچیکه، نه؟ به فضای خونه اشاره داشت ادامه داد قبلا اینجا رو دیده بودید؟
نسیم با لبخند خجالت زده ای به ماھان گفت: مادر من ظرف 10 دقیقه زیر و بم ھمه چیز رو در میاره. ھر سه خندیدند و ماھان به حرف اومد: نه، اتفاقا ایشون من رو یاد مادر خودم میندازند. فروغ لبخند بزرگی زد و نسیم گفت: در واقع ھمکار نیستیم مامان. فروغ که احتمالا تصور می کرد حرف اشتباھی زده، پرسید: چطور!؟ نسیم: ایشون ھم تو موسسه فعالیت می کنند، مثل من. در واقع حدود دو سال پیش تو موسسه با ھم آشنا شده بودند. ماه ھای اول که آشناییشون در حد سلام و خداحافظی بود. فروغ: منظور من ھم ھمین بود… فرمودید حقوق خوندید؟ ماھان: بله… یه لیسانس ھم از شھید بھشتی تھران دارم. مال قبل از رفتنم به کانادا بود… خیلی سال پیش. الان ھم فعالیتم تو ایران بیشتر بر پایه ی ھمونه. فروغ: چقدر عالی. ماھان: البته شغل موقتیه. تو دفتر وکالت یکی از دوست ھام موقت مشغولم. فروغ: یعنی… قصد برگشتن دارید؟
چشم ھاش مثل دو تا گنجشک امیدوار به صورت ماھان پر کشید. حتماً با خودش فکر می کرد، تھران تا اھواز به اندازه کافی طولانی ھست، چه برسه به اھواز تا تورنتو. نسیم توی دلش به این فکر خندید. جواب ماھان رو قبلاً ھم شنیده بود. به احتمال زیاد! فعلاً کار رسیدگی به ارث و اموال پدریم تموم نشده. بستگی داره چقدر طول بکشه. فروغ خانم سعی کرد نا امیدیش رو مخفی کنه. با لبخند سر تکون داد. ماھان پرسید: اھواز ھوا چطوره؟ فروغ: گرما، گرد و خاک…، چه میشه کرد؟ نسیم: اون وقت من بھش اصرار می کنم چند روز اینجا بمونه، ھزار تا بھونه میاره که برگرده. فروغ: ھر چی ھم که باشه، دو روز دور میشم انگار قلبم رو تو مشت گرفتند.