
دانلود رمان زهرا تاوان pdf از پگاه رستمی فرد
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر و PDF
موضوع رمان: عاشقانه
خلاصه رمان زهر تاوان
شخصیت اصلی که خود سوزانده شده، اکنون با جام زهری بازگشته تا زندگی دیگران را نیز بسوزاند. این اثر به صورت نمادین به بررسی چرخهٔ شوم انتقام می پردازد و نشان می دهد چگونه درد می تواند حتی نجیب ترین روح ها را به سوی تاریکی سوق دهد.
قسمتی از متن رمان زهر تاوان
جایم را دوست ندارم. من عادت ندارم با این فاصله با او صحبت كنم. از میز پایین می آيم و کنارش می نشینم. نم موهایم را از روی چشمم كنار می زند و می گوید: تعريف كن ببینم چی كار كرده این شیطون كوچولو كه مامانش این قدر عصبانیه؟ با بغض تندتند جریان را برايش تعريف می كنم. تمام مدت ساكت است و با دقت گوش می دهد. حرف هایم كه تمام می شود بلند می خندد. دلخور نگاهش می كنم. اشك در چشمانم حلقه می زند، می فهمد و هر دو چشمم را نگاه می کند و می گوید: بیا یه معامله كنیم. من یه كاری می كنم كه بيشتر از ماتیک زدن خوشحالت كنه، چه طوره؟ وسوسه می شوم. معمولا همیشه چیز غواكننده ای در آستین دارد. مشكوك و ناراضی می پرسم: چی کار؟
از این به بعد یه شب در میون میام دنبالت بریم باهم دور بزنیم و تو محوطه بازی کنیم. البته بعد از این كه مشقات رو نوشتی چه طوره؟ بعدش هم قول میدم هر موقع كه وقتش شد خودم برات بهترین ماتیک رو بخرم. خوبه؟ با خوشحالی دستانم را دور گردنش حلقه می كنم: عالیه مرسی این عالیه! سبز قشنگ چشمانش نورانی می شود و لپم را می کشد و می گوید: اما دوتا شرط داره. دیگه اجازه نداری سراغ لوازم آرايش مامانت بری و از این به بعد هم وقتی قهر میکنی اجازه نداری در اتاقت رو قفل کنی چون مامانت نگران میشه قبوله؟ كمی اخم هایم را در هم می کشم و دو دوتا چهارتا می كنم. دلم رژلب می خواهد اما از بازی كردن با كیان نمی توانم بگذرم. با نارضایتی می گویم: قبوله!
می خندد و بغلم می کند و در حالی كه از جا بلند می شود، زیر گوشم می گوید: معامله از همن الان لازم الاجراست. ده سالم است. حالت تهوع و استفراغ و ضعف و سرگیجه امانم را بریده است. بابا برایم دارو خريده اما خوب نمی شوم می گوید باید آزمايش بدهم، باید خون بدهم. ضجه م می زنم كه نـــــه، نمی خوام. من حالم خوبه، به خدا خوب می شم. قول میدم تا فردا خوب بشم. اما خودم هم خوب می دانم حرف بی فایده است و پدرم كاری را كه گفته انجام می دهد. یواشکی به سراغ تلفن می روم و با غم و اندوه با كيان تماس می گیرم. در سریع ترین زمان ممكن خودش را می رساند. چهره غرق اشك مرا كه می بیند نگاه پر سرزنشی به پدر و مادرم می كند. به سمتم می آید و دستان كوچكم را در دست می می گیرد و بر آن ها بوسه می زند. خودم را در آغوشش پرت می كنم و هق هق كنان می گویم. آزمايش نه، آزمايشگاه نه، خون نه! موهایم را نوازش می كند و آرام می شوم…