
دانلود رمان به تماشای دود pdf از منیر کاظمی
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر و PDF
موضوع رمان: عاشقانه
خلاصه رمان به تماشای دود
پیمان، مردی خشمگین و متعصب، تنها چند سال از خواهر زاده اش لیلا بزرگتر است، اما مثل نگهبانی خستگی ناپذیر، دور او می چرخد. هر غریبه ای را تهدید می کند و هر سخنی را بهانه ای برای جنگ. اما در سایه این همه هیاهو، رازی قدیمی نفس می کشد: لیلا و رفیقِ همیشهگی پیمان، سال هاست در پشت پرده عشقی ممنوع را بافته اند. هدیه های درخشان، شب های پنهانی، و عشقی که حالا به خاکستری تلخ تبدیل شده. اکنون، آن مردِ شکست خورده، دیگر طاقتش تمام شده و نقشه ای دارد که…
قسمتی از متن رمان به تماشای دود
لیلا به ننه نگاه کرد که لبهایش را لوله کرده و در حالیکه حرف میزد دود را رو به مادرش بیرون می داد. آره ننه گفتم که بهت من دیگه نمی تونستم رو پام واستم. ماشالا این زنای محلتون هم که ول نمی کنن از فضولی دست بر نمیدارن تا ته و توی آدم رو در نیارن ول کن نیستن. شما رو که می شناسن دیگه پونزده شونزده ساله ما تو این محلیم. سراغ اعظم و اکرم رو از من میگرفتن. کی به اینا گفته شوهر اعظم سرش هوو آورده؟ لیلا در چشمان مادرش هول شدن را دید. حتی دستانش که داشت میوه را در بشقاب میگذاشت حرکاتش تند و بی برنامه شد برای آن که حرف را عوض کند و نخواهد به مادرش جواب احتمالی را بدهد که خودش وقت پاک کردن سبزی یا هم زدن دیگ آش یا دوختن لحاف و پتوی عروس های محل چانه اش با زن های محل گرم شده و قصه ی تمام زن های فامیلش را روی دایره ریخته است.
هان لیلا چه کلاس هایی بود؟ بافتنی نداشت برای ما؟ ننه دوباره دود را بیرون داد وا. بافتنی میخوای چیکار؟ می خوام یه چیزی ببافم برای اینا میرن مدرسه بپوشن. شوهرت مغازه داره برو ژاکت بردار ازش…آره خب ولی…لاله که هنوز منتظر بود تا لیلا آنچه پشتش پنهان کرده را نشان دهد دوباره گفت: بده ببینم چیه…ليلا لب هایش را بهم کشید. نه بافتنی نداشت نقاشی داشت و کاراته برای پسرا فوتبال هم…لاله روی زانوها بلند شد و سعی کرد دستان لیلا را از پشت بگیرد. لیلا جیغی کوتاه کشید و سعی کرد خودش را خلاص کند. لاله! چرا همچین میکنی؟ صدای جیغش رو در نیار. یه جعبه مداد رنگی دستش بود قایم کرده.
لیلا بی هوا دروغ را پراند…بعد دستش را که خیس عرق شده بود جلو آورد. نگاه طوطی ها در آن جنگل گرم استوایی افتاد به ننه لعیا خانم و لاله لب های لعیا خانم رو به پایین تا شد توی مسجد دادن؟ لاله جعبه را روی هوا قاپید...بیست و چهارتایی هم هست. مامان از همیناست که گفتم افروز توی مدرسه داشت. درش را باز کرد و با همان کیفیتی که لیلا به مدادها عاشقانه نگاه می کرد نگاهشان کرد چه رنگای قشنگی داره. لعیا خانم گردن کشید و به مدادها نگاه کرد: به همه دادن؟ لیلا که از این سوال جا خورده بود بدون هیچ تلاشی دروغ بعدی را از آستینش در آورد. نه فقط به من آخه گفتن کی نقاشیش از همه بهتره می دیم به اون وا حالا از کجا فهمیدن نقاشی تو بهتره؟