






دانلود رمان دلبر بلاگردان pdf از آیلار مومنی
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر و PDF
موضوع رمان: عاشقانه، اجتماعی، جنایی
خلاصه رمان دلبر بلاگردان
رزا شاهد مرگ دوستش در زیر زمین کاخ قدیمی خانواده حکمت است. تحقیقات او را به (وارث خانواده) میرساند که ادعا میکند از رازهای خانواده بیخبر است. هرچه رزا بیشتر در این رابطه عاشقانه غرق میشود، بیشتر متوجه میشود دانیال خود قربانی سنت های شوم خانواده است. حالا او باید انتخاب کند: فرار از این کابوس یا ماندن و کمک به دانیال برای شکستن این چرخه شوم.
قسمتی از متن رمان دلبر بلاگردان
خودم هم لباس پوشیدم و سوویچ و کیفم رو برداشتم و با خانم جون به حیاط رفتیم. خانم جون رو کنار پارکی نگه داشتم و به لکسوز دانیال نزدیک شدم و درش رو باز کردم. بوی عطر تندی به مشامم رسید. نشستم و ماشین رو روشن کردم. وای این فرق داره. اما من می تونم. دنده عقب رفتم و به خانم جون نزدیک شدم. واکر خانم جون رو توی ماشین گذاشتم و از ویلچر بلندش کردم تا توی ماشین بشینه. ویلچر رو ربابه خانم داخل برد. با استرس پشت رول نشستم. لرزون ماشین رو استارت زدم که ماشین یه متر جلو پرید. خانم جون ترسید . خودم هم کم از خانم جون نداشتم. با خنگی لبخندی بهش زدم و گفتم: بلدم. فقط یه کم …چشمم به دانیال که از پشت پنجره ی پذیرا یی خونه، نگاهم می کرد افتاد.
زود استارت زدم و گاز دادم. وای چرا نمیره؟ دست پاچه شدم. خانم جون که معلوم بود ترسیده گفت: می خوا ی به ربابه بگم دانیال رو صدا کنه؟ فور ی با صدا ی بلند و کش دار گفتم : نه الان می ریم. بالاخره راه حل رو پیدا کردم؛ ترمز دستی. گاز دادم و ماشین به راه افتاد. جلوی در خروجی خونه نگه داشتم و حاج یونس فور ی در رو باز کرد. بوقی زدم و به راه افتادم . تو ی راه خانم جون فقط مراقب من بود که سبقت نگیرم و چون بهشون نگفته بودم؛ گواهی نامه ندارم استرسم بیشتر شده بود. به تهران رسیدیم و از طریق بزرگراه به سمت بهشت زهرا حرکت کردم. حالا دیگه با ماشین دانیال کنار اومدم و راحت می تونم رانندگی کنم. از سر راه چند شاخه گل خریدیم و چند تا دستمال مرطوب برای پاک کردن سنگ قبر .
ماشین رو پارک کردم و از پشت ماشین واکر خانم جون رو پایین آوردم تا به کمکش به سمت قبر نبات بریم. در ماشین رو قفل کردم و خانم جون به سمت قبر وسط حرکت کرد. کنارش و هم قدم باهاش جلو رفتم به بالای یه قبر با سنگ سیاهی رسیدیم که با یه خط خوش روش اسم نبات رو نوشته بود. به خانم جون کمک کردم بشینه و با دخترش، درد دل کنه. خودم هم نشستم و فاتحه ای خوندم. چشمم به تاریخ فوت افتاد…بعد خوندن فاتحه از خانم جون فاصله گرفتم و توی ماشین نشستم تا با دخترش حرف بزنه؛ می دونستم خیلی وقته به اینجا نیومده …چند دقیقه ای بود که تو ماشین نشسته بودم که گوشی ام زنگ خورد. برش داشتم و بدون دقت به شماره اش رو گوشم گذاشتم: الو؟ ربابه خانم هیجان زده از پشت تلفن داد زد: رزا … صبا …چشم هام رو بستم و منتظر بودم بگه صبا رفت. که ادامه داد…