
دانلود رمان آسانسور pdf از نیلا
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر و PDF
موضوع رمان: عاشقانه
خلاصه رمان آسانسور
داستان در مورد دختری به اسم منا دانشجوی رشته پرستاری که در حال گذروندن طرحش توی یکی از بیمارستانای تهرانه …پدر و مادرش و کلا خانواده اش تو شیراز زندگی می کنن ….قراره این خانوم خوشگله عاشق یکی بشه…حالا این یکی کیه؟…الله و اعلم…یکی هست دیگه…
قسمتی از متن رمان آسانسور
با اين سوالش سرمو اوردم بالا…بله ممنون…محسني: چرا مرخص نشده…؟ براي اينكه فضولا رو شناسايي كنن تو پرونده نوشته شده… پرونده رو با پوزخند به طرفم گرفت …از دستش گرفتم….با خنده: محسني….خيلي ممنون… فقط سرمو تكون دادمو پرونده رو گذاشتم سر جاش ….و نشستم و دوباره مشغول خط خطي كردن كاغذ شدم … محسني داشت دور ميشد كه يه لحظه مكث كرد و برگشت طرف من محسني: خانوم فرح بخش نيستن…نخير ….
محسني: مريض اپانديسيه كجاست؟ تقاضاي اتاق خصوصي كردن…. از بخش ما بردنش ابروهاشو انداخت بالا ….كه اين طور …صبا بر گشت…دكتر چيزي مي خواستيد؟ نه…خسته نباشيد…صبا: ممنون شما هم خسته نباشيد …به رفتنش زير چشمي خيره شدم وقتي مطمئن شدم كه ديگه تو تير راس نگام نيست چند تا خط ديگه رو كاغذ كشيدم. صبا كجا بودي …در به در دنبالت بودم…چي شده ؟ فهميدم كيه…كي ؟بهزاد افشار…در امتداد خط هاي كشيده شده روی كاغذ نوشتم بهزاد افشار …
به صبا نگاه نمي كردم…كيه؟ ما چطور نشناختيمش؟ نوشتم محسنی…راستي تاجيك گفت بري پيشش…….. رفتي؟ سرمو اوردم بالا چرا بايد برم پيش گند دماغش …؟ براي معذرت براي چي؟ برا ي چي من بايد اين كار خفت بارو انجام بدم … من نگفتم كه… تاجيك گفت….نوشتم نيما ….سرمو انداختم پايين باشه وقت كردم يه سر بهش مي زنم …. به سه تا اسم نگاه كردم ….نيشم باز شد و اسم محمد رو هم اضافه كردم ….. اگه مي ري حالا برو كه سرت خلوته ….كنار اسم بهزاد نوشتم رواني…