






دانلود رمان جناح چهارم pdf از ربکا یاروس
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر و PDF
موضوع رمان: بزرگسال، تراژدی، فانتزی، ماجراجویی، هیجانی، معمایی، خشن
خلاصه رمان جناح چهارم
یه اژدها بدون سوارش یه تراژدیه و یه سوار بدون اژدهاش مرده. وارد دنیای خشن و نخبه جنگی برای اژدها سواران شوید. ویولت سورنگیل بیست ساله قرار بود وارد ربع کاتبان شود و زندگی آرامی در میان کتاب ها و تاریخ داشته باشد. اکنون، ژنرال فرمانده – که به عنوان مادر سرسخت او نیز شناخته می شود – به ویولت دستور داده است که به صدها نامزدی که در تلاش برای تبدیل شدن به نخبگان ناوار هستند بپیوندد: اژدها سواران.
اما وقتی از همه کوچکتر هستید و بدنتان شکننده است، مرگ تنها یک ضربان قلب با شما فاصله دارد… زیرا اژدهاها با انسان های «شکننده» پیوند ندارند. آنها را می سوزانند. با وجود اژدهای کمتری نسبت به کادتها، بیشتر ویولت را میکشند تا شانس موفقیت خود را افزایش دهند. بقیه او را فقط به خاطر اینکه دختر مادرش است میکشند – مانند زادن ریورسون، قدرتمندترین و بیرحمترین رهبر گروه رایدر. دوستان، دشمنان، عاشقان. همه افراد در کالج جنگ بسگیات یک دستور کار دارند—زیرا پس از ورود، تنها دو راه وجود دارد: فارغ التحصیل شوید یا بمیرید.
قسمتی از متن رمان جناح چهارم
حدس میزنم بابت احساساتی شدن، هیچ مدال شایسته ای به او نمی دهند. او که حالا به میزش تکیه داده میگوید از اونجایی که به عنوان ژنرال و فرمانده بزگایت من افسر مافوقتم تا سه سال آینده نمیتونم باهات در ارتباط باشم… میدونم این کمترین نگرانی من است، با توجه به اینکه او الان به سختی با من در ارتباط است. هم مادرم یکی از ابروهایش را بالا میاندازد. فقط به خاطر اینکه دختر منی هیچ برخورد خاصی باهات نمیشه در غیر این صورت اون ها سخت تر می آن دنبالت تا وادارت کنن خودت رو ثابت کنی.
«کاملا آگاهم خوب است که چند ماه گذشته از وقتی که مادر حکمش را صادر کرد. با سرگرد گیلستند تمرین می کردم. او آهی میکشد و خودش را مجبور به لبخند زدن میکند. پس حدس میزنم تو دره موقع ترشینگ میبینمت، داوطلب هرچند فکر کنم تا غروب یه سرباز میشی. یا یک مرده اما هیچ کداممان این را نمی گوییم. او پشت میزش بر میگردد. موفق باشی داوطلب سورنگیل. عملاً مرا بیرون می اندازد. کوله ام را روی شانه هایم می اندازم و از دفترش بیرون میروم. ممنون ژنرال. نگهبان در را پشت سرم میبندد. میرا از مرکز راهرو درست بین جایی که دو نگهبان مستقر شده اند میگوید: «اون دیوانه ست.»
نگهبان ها بهش میگن که همچین حرفی زدی از بین دندان های به هم فشرده اش میگوید: «انگار خودشون نمیدونن بیا یه ساعت فرصت داریم تا همه داوطلب ها خودشون رو معرفی کنن و من دیدم که هزاران نفر بیرون دروازه ها منتظر بودن.
شروع به راه رفتن میکند. مرا از پله های سنگی پایین می کشد و از راه روها به سمت اتاقم میرود. خب… اتاق سابقم
در سی دقیقه ای که رفتم تمام وسایل شخصی ام در چند جعبه بسته بندی شده و الان گوشه ای روی هم چیده شده اند. قلبم پایین می ریزد. او همه چیزم را جمع کرده کل زندگی ام را میرا قبل از اینکه به سمت من برگردد و با دقت بررسی ام کند زمزمه میکند باید اعتراف کنم اون فرمانده کارآمدیه اما من امیدوار بودم بتونم از این کار منصرفش کنم.
تو برای مقر سوارها ساخته نشدی. برایش ابرو بالا می اندازم، اره گفتی بارها. صورتش جمع می شود متاسفم. بعد خودش را روی زمین می اندازد و کوله اش را خالی میکند. افچی کار می کنی. به آرامی میگوید کاری که برنان برای من انجام داده. غم ته گلویم می نشیند میتونی از شمشیر استفاده کنی؟ سرم را تکان میدهم بیش از حد سنگینه اما تو کار با خنجر خیلی سریعم. واقعا سریع در حد رعد و برق سریع من هر چه قدرت کم دارم را با سرعت جبران میکنم. فهمیدم خب حالا كولدت رو ول کن و اون پوتین های وحشتناک رو در بیاره. وسایلی که آورده را مرتب میکنند و پوتین های جدید و یک یونیفرم مشکی بهم میدهد.
یه اژدها بدون سوارش یه تراژدیه و یه سوار بدون اژدهاش مرده. وارد دنیای خشن و نخبه جنگی برای اژدها سواران شوید. ویولت سورنگیل بیست ساله قرار بود وارد ربع کاتبان شود و زندگی آرامی در میان کتاب ها و تاریخ داشته باشد. اکنون، ژنرال فرمانده - که به عنوان مادر سرسخت او نیز شناخته می شود - به ویولت دستور داده است که به صدها نامزدی که در تلاش برای تبدیل شدن به نخبگان ناوار هستند بپیوندد: اژدها سواران.
اما وقتی از همه کوچکتر هستید و بدنتان شکننده است، مرگ تنها یک ضربان قلب با شما فاصله دارد... زیرا اژدهاها با انسان های «شکننده» پیوند ندارند. آنها را می سوزانند. با وجود اژدهای کمتری نسبت به کادتها، بیشتر ویولت را میکشند تا شانس موفقیت خود را افزایش دهند. بقیه او را فقط به خاطر اینکه دختر مادرش است میکشند - مانند زادن ریورسون، قدرتمندترین و بیرحمترین رهبر گروه رایدر. دوستان، دشمنان، عاشقان. همه افراد در کالج جنگ بسگیات یک دستور کار دارند—زیرا پس از ورود، تنها دو راه وجود دارد: فارغ التحصیل شوید یا بمیرید.