






دانلود رمان تاجماه pdf از مهری هراتی
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر و PDF
موضوع رمان: عاشقانه
خلاصه رمان تاجماه
سالن پذیرایی سکوت بود…آتوسا پیکری بی روح روی مبل. چشمانش پنجره ای به خلأ بودند. صدای پچ پچ های مراسم سوگواری از بیرون می آمد و ناپدید می شد، مثل ارواحی که نمی خواستند بروند. در این فضای بین مرگ و زندگی، او گیر افتاده بود. تاجماه، تاجی از اشک و سکوت بر سر داشت…
قسمتی از متن رمان تاجماه
از زمانی که مراسم کفن و دفن و خاکسپاری پدرش و سیاه پوش شدن خانه و حجره ها، خودش و همه اطرافیانش را دیده یود، آن عزاداری هیبت انگیزی که با ضجه و ناله و گریه زاری ها و داد و فریادهای اطرافیان همراه بود و به فاصله ی کوتاهی، مرگ دور از انتظار و ناگهانی مادر هم با همان شرایط دردناک، باعث شد تا او برای همیشه از مرگ وحشت داشته باشد و احساس پدر شدن، او را به مرگ نزدیک می کرد. گمان می کرد او هم تا چند ساله دیگر مانند آن ها خواهد مرد. دل اش می خواست گریه کند. حالا بعد از چند سال، به شدت برای پدر و مادرش احساس دلتنگی می کرد. حال غریبی داشت، شاید به بازی های دوران کودکی اش شبیه تر بود که ماه سلطان، نقش پدر خانه را به او می داد و خودش هم مادر می شد…
گویی دو نفر در وجودش می جنگیدند، یکی با معصومیت و لجبازی کودکانه می گریست و تمنای محبت پدرانه داشت و دیگری، بر سراپای او می خندید و چون دلقکی ادای بزرگ ترها و مردها را درمی آورد و می گفت: مَگه تو شووَر بتول نیسی؟! ولی حتی واژه ی شوهر بودن هم برایش بیگانه می نمود. حال غریبی داشت. دستانش می لرزید و نگاهش مضطرب بود. هنوز رنگ به چهره نداشت، اما وقتی آرامش، خوشحالی و رضایت خاطری را که در حرکات و سیمای بتول موج می زد دید که کمی هم حالت شیطنت کودکانه به خود گرفته بود، راستش کمی خجالت کشید و یکباره مانند آن که آبی بر آتش اضطراب و هراس ناخودآگاهش ریخته شده باشد، تا حدی آرام شد.
کاری نمی توانست بکند. باید باز هم تسلیم سرنوشت می شد. بالاخره بعد از 9 ماه زینب، اولین فرزندشان، در سن پانزده سالگی قدرت ا… به دنیا آمد که خبر دختر بودن نوزاد هم جرقه ای بر خرمن احساس تعصب، تنهایی و بدبختی او زد، چون او را از جنس بتول می دانست و تا مدتی فکرش را به خود مشغول گردانید. خیرالنسا وظیفه نگهداری بچه را هم به عهده گرفت. گویی تسلیم شرایط دردناک زندگی خود شده بود. توان فکر کردن نداشت. از دخالت های این و آن خسته شده بود و دل اش می خواست از همه چیز فرار کند. کم کم ردپای نامرئی زنانه در تصمیمات و نظرات او و تضادهای رفتاری و گفتاری و لجبازی هایش با حاج حسین سبب شد تا او هم پای خود را از بعضی مسائل کنار کشیده و حضور ناتوان قدرت ا… در بازار مشخص شده و ریاستش کم رنگ و کم رنگ تر شود.