
دانلود رمان زن قراردادی pdf از مهری رحمانی
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر و PDF
موضوع رمان: عاشقانه
خلاصه رمان زن قراردادی
شب تنها زمانی بود که احساس کنترل می کرد. تا وقتی آن تماس همه چیز را خراب نکرد. صدای مردی که ادعا می کرد به دنبال استثناست، اما دروغش از هزاران کیلومتر دورتر هم قابل تشخیص بود. بغضی قدیمی، حسرتی کهنه. او گوشی را گذاشت و فهمید که “فوقالعاده” فقط واژه ای است برای پنهان کردن تهی های همیشگی.
قسمتی از متن رمان زن قراردادی
لب های ایلیا به آرامی باز شد چیزی گفت، مادر نشنید دوباره بگو! میگم مادر اون دختر چرا قلعه رود؟ نمیدونم اما می تونیم فردا از پیرمرد بپرسیم. اون همه چی رو میدونه دلم برای دختره میسوزه مادر اون خیلی تنهاس…آره پسرم ما نباید همدیگه رو تنها بذاریم. فردا میریم سراغش کنار دلش میشینیم و به درد دلش گوش می کنیم؛ آره مادر باید اینکارو بکنیم و گرنه تو هم تنها میمونی. مادر تا آخر ذهن ایلیا را خواند دستمال سرد را روی چشم های گرمش پهن کرد تا مجالی برای گریه بیابد ولی باران لبریز تر از آن بود که به چند قطره اکتفا کند و ایلیا بیشتر از اینها دل مادر را میشناخت غلتی زد و پشت به مادر خود را به خواب زد.
حالا تب بالا گرفته بود. بوی نعنا پونه نتیجه آزمایش کنترل دمای بدنش را در دست حتی نتیجه آزمایش را پاک نمی کرد و بی رحمانه می سوزاند. دختر روی بالکن هنوز نگاه می کرد دستهایش پیشانی ایلیا را لمس کردند؛ دستهایی که سرد سرد بر پیشانی او که گرم گرم چه آرامش بخش بودند. دست های سرد نفس های مادر صدای گریه می داد. حوله بار دیگر سرد شد و روی پیشانی اش نشست. دستش را روی دست مادر گذاشت دستش گرم بود هنوز. دست او مثل دست دختر سرد نشده بود، هنوز دلبندش نفس میکشید. کم کم احساس کرد می لرزد. لرزی شدید دست های دختر را کنار زد و دست های گرم مادر را به صورت کشید. پیرمرد دو پتوی گرم آورد و روی او انداخت با دست هایش دور و بر پتو را به بدن ایلیا نزدیک کرد.
مادر آرام ارام گریه می کرد و پیرمرد می دانست که بیشتر اشک هایش توی دلش میچکد. برای تسکین او گفت خدا بزرگه دخترم خوب میشه حرف دکتر که حرف خدا نیست به قول قدیمیا اجل برگشته میمیره نه بیمار سخت عمرش به دنیاس معلومه که خوب میشه. واژه ها در گوش ایلیا تکرار میشد. خوب میشه خوب میشه عمرش به دنیـاس خـوب میشه. کم کم تب و لرز فرو کشید. ایلیا دستمال را از روی پیشانی اش برداشت و از مادر پرسید: ساعت چنده؟ 4 صبح…4 صبح؟ پس چرا بیداری هنوز برو بخواب ما فردا کار داریم. مادر منظور ایلیا را نفهمید پیرمرد گفت من میرم دخترم بخواب… مادر کنار پسر دراز کشید سر خسته اش را روی بالش گذاشت و با نور چشمهایش از پشت سر موهای ایلیا را نوازش کرد هزار بار دور او گردید خود را فدایی کرد عمرش را به او بخشید.