






دانلود رمان هیوا pdf از پریسا غفاری
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر و PDF
موضوع رمان: عاشقانه، هیجانی
خلاصه رمان هیوا
سرنوشت هیوا با یک وصیت نامه گره خورده؛ ازدواج با یکی از اقوام یا از دست دادن تمام ارثیه. در حالی که دایی حیله گرش می خواهد او را با پسرش سیاوش عروسی دهد، هیوا ناخواسته وارد شرکت فرزام فاتح می شود. غافل از اینکه فرزام همان پسرخاله گمشده اش است که سال ها در پی او بوده! وقتی فرزام بالاخره هیوا را پیدا می کند و به عقد خود درمی آورد، همه چیز به نظر پایان می رسد. اما در کمال ناباوری…
قسمتی از متن رمان هیوا
وقتی گوشی را گذاشتم حالم خیلی بهتر بود…مطمئن بودم این کاري که بهم پیشنهاد شده یا قراره بشه اوضاعم را خیلی بهتر می کنه…باید یه دوش می گرفتم و خودم را براي فردا آماده می کردم…سریع به سمت حموم که چه عرض کنم، توالتی که درست کنارش یه دوش گذاشتن…اینقدر فضاي توالت کوچک بود که می بایست حواست می بود موقع حمام کردن پات لیز نخوره بیفتی تو کاسه توالت رفتم و سریع السیر دوش گرفتم و اومدم بیرون…نمی دونم چرا یک دفعه اینقدر انرژي گرفته بودم …من مصاحبه زیاد رفته بودم…فردا هم یک مصاحبه مثل بقیه بود پس چرا اینقدر وسواس داشتم که مرتب تر از همیشه باشم….
شایدم باورم شده بود که سیندرلا هستم و شاهزاده انتظارم را می کشه…یا شایدم می خواستم هر جور شده این کار ظاهرا بی ارتباط به رشته م را بگیرم و آن را در این شرایط از دست ندهم. هر چه بود سر تا پا آماده بودم که این کار را مال خود کنم. همانطور که انتظار داشتم آدرس جایی که باید می رفتم یک ساختمان شیک در شمال شهر بود. مجید، همسر مهسا توضیحات خیلی زیادي نداشت که بخواهد برام بگه: فاتح تو کار تجارته ظاهرا و خیلی هم اوضاعش روبراهه… اینجور که اقاي عبدي می گفت مدتهاست دنبال یه شخص قابل اعتماد میگرده تا یه جورایی هم منشیش باشه هم مدیریت برنامه هاي شخصیش را به عهده بگیره…
راستش منم مدت کوتاهیه که این آقا را می شناسم آقاي عبدي وکیل یه آقایی به نام فاتح هستش …البته دنبال یه اقا می گشتند ولی بیشترین وسواسشون به قابل اعتماد بودن طرف و نداشتن محدودیت براي سفرهاي مختلف بود…دنبال کسی هم می گشتند که تخصص هاي تو رو هم داشته باشه… من اول اصلا تو به ذهنم نرسیدي تا اینکه خود اقاي عبدي یه بار که داشت راجع به همکارهاي سابقمون پرس و جو میکرد یه طورایی نخ داد دستم که شاید بشه از اون ها هم استفاده کرد که من بلافاصله یاد تو افتادم. هیچی همینطوري سر صحبت باز شده بود…حالا طرف قابل اعتماد هست؟ جوونه پیره؟ نه نه سن وسالی ازش گذشته مرد کاملیه… راستش آقاي عبدي که خیلی ازش تعریف می کرد می گفت تاجر بسیار موفق و محترمیه. که اینطور…خب حالا من باید چی کار کنم؟ ادرس را برات اس ام اس میکنم….قراره فردا نزدیکاي ظهر بري به دفتر کارش..حتما هم بگو که از طرف
آقاي عبدي معرفی شدي…اگه خود آقاي عبدي اونجا بود که بگو مجید مسلمی معرفیت کرده….انشالا که همون کاري باشه که می خواي… همه آنچه می دونستم همین بود . فقط دعا کنید…