






دانلود رمان از هوس تا قفس pdf از زهرا علیرضایی
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر و PDF
موضوع رمان: عاشقانه، معمایی، پلیسی
خلاصه رمان از هوس تا قفس
نازنین فکر می کرد سخت ترین بخش کار، متقاعد کردن استاد راهنمایش خواهد بود، نه مواجهه با پرونده ای که همه چیز در آن برعکس است: متهمی که اصرار دارد مجرم است، شواهدی که بیش از حد مرتب به نظر می رسند، و عشقی قدیمی که ناگهان باز می گردد تا همه معادلات را به هم بریزد. آیا نازنین می تواند حقیقت را کشف کند قبل از آنکه علی به خاطر جرمی که شاید مرتکب نشده، محکوم شود؟
قسمتی از متن رمان از هوس تا قفس
ضربات: پنج ضربه به ناحیه ی قفسه ی سینه و یک ضربه و در واقع سبب اقوی به سر که منجر به فوت مقتول شده. خانوم فاضل؟ نگاهش کردم و منتظر شدم حرفش را بزند. دستی به چانه اش کشید و متفکرانه گفت: متهم رو شما ملاقات کردید درسته؟ سری به نشانه ی تایید تکان دادم. ادامه داد: خب شما چیز مشکوکی از رفتاراش یا از میان حرف هایی که می زد به دست نیاوردین؟ سعی کردم دو قرار ملاقات را با آن آدم بد قلق به یاد بیاورم. جز اعصاب خردی و بحث های بی نتیجه چیزی عایدم نشده بود. دستی به صورتم کشیدم و کلافه گفتم: واقعا نه! هیچی… خیلی بد قلقه! من حس می کنم یه چیزی رو داره پنهان می کنه…
صفحه ی دیگری از پرونده را باز کرد و گفت: در گزارش پزشکی قانونی اومده که ضربات از ناحیه ی راست به قفسه ی سینه زده شده و چراغ سبزی در سرم روشن شد. خواست حرفی بزند که به ضرب از جا بلند شدم و هیجان زده گفتم: خودشه آقای کریمی… یه مدرک دال بر بی گناهیش! گنگ نگاهم کرد. بزاق دهانم را بلعیدم. نزدیک میز شدم و کاغذی که علیرضا صابری روی آن یک خط کوتاه نوشته شده بود برداشتم و ذوق زده گفتم: خودشه… الان یادم اومد استاد… این جا ذکر شده، نزدیک نود درصد ضارب یا همون قاتل، راست دست بوده، در حالی که، علیرضا متهم پرونده وقتی داشت به قول خودش اظهاراتش رو می نوشت، با دست چپ خودکار رو گرفت و شروع به نوشتن کرد. چشمان کریمی برقی زد و بدون حرف شروع به دست زدن کرد.
با تحسین نگاهی به من انداخت و گفت: آفرین! درسته… هوش و ذکاوتت حرف نداره سرکار خانوم! اما این ادعا، لازم هست ولی کافی نیست برای بی گناه بودن متهم! متوجهی
که؟ همین که گره ای بسیار کوچک و کور را توانسته بودم باز کنم، جای شکرش باقی بود. حرفش را تایید کردم و در حالی که وسایلم را جمع می کردم گفتم: بله بله درسته، اما من حلش می کنم. فردا یه قرار ملاقات با خانواده ی متهم دارم. امیدوارم این بار همکاری کنند. فقط من شماره ای ازشون ندارم. سری تکان داد و از دفترچه ای کوچک شماره ی تلفنی را یادداشت کرد و به سمتم گرفت. خوشنود از نتیجه ای که گرفته بودم، از اعظم و کریمی خداحافظی کردم و یک راست به مزون رفتم.