
دانلود رمان قربانی خوشمزه pdf از زوشیا
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر و PDF
موضوع رمان: عاشقانه، فانتزی، بزرگسال
خلاصه رمان قربانی خوشمزه
میلا قربانی بود. او را برای خوراک هیولایی وحشتناک فرستادند؛ هیولایی که همه می گفتند آدم می خورد. میلا لرزان و ترسان، اما با ظاهری آرام ایستاد. چیزی در وجود هیولا غیرعادی بود، آیا واقعاً هیولا بود؟ هوم… خوشمزه ای. کم کم میخورمت. میلا نفسش در سینه حبس شد. اما هیولا غیر منتظره خرگوشی جلو پایش انداخت: بخورش، تا انرژی بگیری. او با ناباوری پرسید: میخوای اینو بخورم؟ خون از خرگوش می چکید، دلش آشوب شد. با شجاعتی لرزان گفت باید اول آن را بپزد. و در کمال شگفتی، هیولا اطاعت کرد. همین یک لحظه کافی بود تا میلا در دلش جسارتی تازه پیدا کند و از هیولا چیزهای بیشتری طلب کند.
قسمتی از متن رمان قربانی خوشمزه
یه حسی بود با گردن فرق داشت. میلا لرزید. ترس از اینکه تا حد مرگ گاز گرفته بشه و حس عجیب ترد شدن با هم قاطی شده بودن. ذهنش یه جوری بود که نمی دونست کدوم به کدومه. هیولا با پشتکار گودی ترقوه ش رو گاز میزد و گهگاهی دندوناش رو نشون می داد، انگار دیگه نمی تونست تحمل کنه. هر بار، بدنش می لرزید. انگار این کار هیولا رو بیشتر وسوسه می کرد. لباسی که میلا پوشیده بود شونه هاش رو پوشونده بود، واسه همین اون تا اونجا راحت نمی تونست مزه کنه، ولی لباس از پایین جلوش رو گرفته بود. هیولا از اینکه لباس مانع شده بود، خیلی بدش اومد. صورتش رو تو ترقوه ش فرو کرد و با یه دست جلوی لباس رو پاره کرد.
این لباسی بود که سه نفر وقتی تنش بود، با هم دوخته بودن. لباسی بود که نباید این جوری مسخره پاره میشد. ولی با این حال، این اتفاق مسخره افتاد. آه…حتی وسط این همه ماجرا، میلا فقط یه داد آروم زد، انگار سوزن بهش زده باشن. دور و برش رو نگاه کرد، ترسید که نکنه هیولا رو تحریک کرده باشه. انگار این صدا براش زیاد بلند نبود. هیولا به جای اینکه میلا رو یه لقمه کنه و با دهن باز قورتش بده، خیلی سعی کرد جلوی خودش رو بگیره. ولی زبون هیولا خیلی سمج بود. از اون گذشته، گاز زدن مداوم سرشونش باعث شده بود بدنش از حس درد به جوش بیاد. نفس هاش کوتاه شده بود، انگار داشت می دوید. نمی تونست از بینیش نفس بکشه، واسه همین با صدای خس خس از بین لبهاش هوا رو می کشید.
نفس نفس های عجولانه اش همین طور گلوش رو قلقلک می داد. هیولا زبونش رو دور نوک دهانش چرخوند و با نوک دندوناش دستشو گرفت. یه سوزش بدی داشت. آخ! میلا یه تکونی خورد و جیغ زد. دیگه نتونست جلوی خودشو بگیره. نه تنها درد داشت، بلکه تنش پر از عرق سرد شده بود. هیولایی که صورتش رو تو ترسناک بود، یهو وایساد. من، من دیگه ساکت میشم. واقعا…میلا هول هولکی دهنش رو با دو تا دستاش پوشوند. هیوال به صورت میال زل زد و سرش رو کج کرد. عجیبه… همین طور که اینو می گفت، دستای میلا رو که دهنش رو پوشونده بودن، کند. هیولا مچ دستاش رو گرفت تا نتونه دوباره دهنش رو بپوشونه و دوباره شروع کرد به حمله…با اینکه دندوناش رو به هم فشار میداد، ناله کرد. اگه فقط یه بار بود، یه جوری جلوی خودشو می گرفت، ولی هیولا همینطور بی وقفه آسیب می زد…