






دانلود رمان با سقوط دست های ما pdf از زینب ایلخانی
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر و PDF
موضوع رمان: عاشقانه، اجتماعی
خلاصه رمان با سقوط دست های ما
عشق اول، شیدا با همه معصومیت و خلوصش، تبدیل به سنگ محکی می شود برای سنجش ظرفیت رنج بردن یک انسان معمولی. در این داستان کاملاً رئال، هیچ کس ابر قهرمان نیست، فقط آدم هایی عادی که عاشق می شوند و می شکنند. وقتی دست های شیدا سقوط می کند، نه برای پرواز که برای دفن کردن رویاهای کودکانه اش است. این عشق او را بزرگ میکند، اما بهای این رشد، از دست دادن همان معصومیتی است که باعث میشد عشق اولش را مقدس بداند…
قسمتی از متن رمان با سقوط دست های ما
بینی ام را میان دو انگشتش گرفت و چشمهایش را محکم روی هم فشرد. دختر من کی این قدر خانوم و عاقل شده؟!دوباره مثل یک گربه سر بر سینه و شانه اش ساییدم و خودم را میان آغوشش جای دادم. دلم می خواست می توانستم بگویم همان روز نخست که در ۹ سالگی مادرت، مادرم را به رگبار فحش و نفرین بست عقل کوچکم به من حکم کرد تا ابد به مادری که فرزندش را به عشقش باخته است باید احترام بگذارم. هنوز تک تک جملاتش در ذهنم بود حتی صدای النگوهای زردش کـه وقتــی مشـت بـه سینه اش میکوبید جیرینگ جیرینگ صدا میداد میان سالن خانه فریاد میزد.
بهادر، شیرم رو حلالت نمیکنم، خونه خرابمون کردی، بابات بفهمـه آخــر سر پشت کردی به ما سر فروغ دختر زری کیسه کش تا آخر عمر نگاه تو روت نمی کنه. سیاه بخت شی فروغ که بچه ام رو ازم گرفتی بچه ات رو خدا ازت بگیره. بابایی تاب نیاورد و فریاد زد تمومش کن مادر من، تمومش کن فروغ زن منه یک کلام دیگه به خودش و خانوادش بی حرمتی کنی یادم می ره مادرمی و احترامت واجب. ده ساله صبح تا شب و شب تا صبح عذاب کشیدم تا به امروز برسم. تا فروغم رو بدست بیارم، این بار نمیگذرم ازش تا پای جون اگه اون زمان بچه بودم و تونستید از مشتم درش بیارینش و سر سفره عقد با یک عملی بشونین…
اینبار تا ته دنیا مثل شیر پشت فروغ و بچه اش…به اینجا که رسید مکث کرد نگاهی به من که پشت مادر گریانم پناه گرفته بودم انداخت. حرفش را اصلاح کرد؛ بچه ام ایستاد و همان جا بود که برای اولین بار طعم بچه یک مرد یک مرد یک مرد واقعی بودن را چشیدم. بافت قدیمی و اصیل محله خانه پدری بابایی را دوست داشتم…همه خانه ها بزرگ و قدیمی بود کمتر از برج ها و آسمان خراش ها در این قسمت تهران خبری بود. وقتی زنگ در را فشرد، حاج خانم پشت آیفون با همان لحن خاص خودش گفت: اوا؟! بهادر جان مادر مگه کلید نداری خودت با مناعت طبع، مودبانه گفت: باز کن حاج خانومم باز کن…