
دانلود رمان ماه طوفان pdf از زینب ایلخانی
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر و PDF
موضوع رمان: عاشقانه
خلاصه رمان ماه طوفان
فریماه مرتضوی، زنی که فکر می کرد زندگی آرامی در کنار برادرش (رئیس یک مؤسسه مالی) دارد، ناگهان در تله ی طمع او گرفتار شد. وقتی مجبور شد پول را به روشی غیر قانونی قرض دهد، با خشم سر دسته ی یک باند مافیایی کلاه مخملی روبه رو شد. اما درست وقتی که همه چیز به نظر نا امیدکننده می رسید، طوفان صفاری مثل یک قهرمان وارد شد و بازی را عوض کرد!
قسمتی از متن رمان ماه طوفان
چون متنفرم از نبرد حقير زن عليه زن، چون زنگ نزدم بگم كار كيه، چون مقصر اول و آخر این اتفاق، تویي محمد، حتي اگه كار تو نيست؛ من تو رو مقصر می دونم كه نتونستي مواظب بچه خودت باشي! فرو ميریزم، من فقط در مقابل عسل است كه از فرو ریختن باكي ندارم…امروز صبح، بعد از جيغ هاى مكرر ساعت و اعلام بيدار باش، به محض اینكه چشم باز كردم؛ احساس كردم به تمام اعضاي بدنم یك وزنه فولادي سنگين وصل كرده اند، حتى پلك چشمهایم ورم كرده بود و به سختى باز ميشد. گلو درد هم سلطان همه دردهایم شده بود و براي خودش امپراطوري راه انداخته بود.
بالاخره نوبت من هم رسيد، اميرعلي این قدر دیشب به من چسبيد تا ویروس ها كار خودشان را كردند و حالا خوب مي دانم این آنفولانزای لعنتی، چه قدر سمج است! دل درد شدید و تهوع هم، كم كم به كلكسيون مشكلات اضافه شد. براي فریبرز پيام فرستادم و خبر دادم كه امروز را برایم مرخصي رد كند. زیر پتو خزیدم و حداقل فكرم كمی آرام شد كه مي توانم تمام روز را استراحت كنم. این قدر حالم بد بود كه توان برخاستن و پيدا كردن یك قرص مسكن هم نداشتم. صداي تلفنم، مثل سوهان، روي همه ی جانم رژه ميرفت. خداي من! ساعت ُنه صبح، فرشيد چرا با من تماس گرفته است؟ حدسم درست است!
فریبرز خبر بيماري و نيامدنم را داده بود و او به شدت ابراز نگراني ميكرد. بي حوصله، با همان صداي گرفته، بعد از اصرارهایش گفتم: من ميخوام چند ساعت استراحت كنم، عصر ميرم دكتر. مصرانه دوباره گفت: عزیزم بدتر ميشيا! خوب بذار بيام دنبالت، الان بریم دكتر، بعد بيا استراحت كن. نميدانم آنفولانزا شجاعم كرده است، یا عقلم سر جایش آمده كه با خشم ميگویم: من به شما گفتم هنوزمشخص نيست جوابم واسه ادامه ی رابطهمون چي باشه! گفتم یه ماه زمان ميخوام، واسه چي بهم احترام نميذاري و این یه ماه رو صبر نميكني؟ شما فعلا نه نامزد مني، نه خانواده ی من كه بخوام با شما بيام دكتر! مشخص است جا خورده است…