
دانلود رمان روا (جلد سوم) pdf از لواشک
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر و PDF
موضوع رمان: عاشقانه
خلاصه رمان روا (جلد سوم)
و تو برای منی و من دربندِ دستان تو و کمربندِ چرمِ تو…!مرگ یا خودکشی…
قسمتی از متن رمان روا (جلد سوم)
من انقدر بیکار نیستم که بشینم لاو ترکوندن شما رو ببینم. در ضمن عوض کردن لباس بیمار هم ربطی به پرستار نداره و من از سر خیر خواهی خواستم کمک کنم. منتظر جواب نموند و از اتاق بیرون رفت. آروم از پشت شونه ی ارباب، نگاهی به اطراف انداختم و با دیدن جای خالی پرستار از ارباب جدا شدم. دختره ی ایکبیری… انگار ما خریم نمیفهمیم که نیت شما خیر خواهی نبود و هنوز حرفم تموم نشده بود که تازه متوجه نگاه مریض تخت بغلی و همراهش شدم، برای همین دهنم رو بستم و یه لبخند ملیح تحویلشون دادم.
خانم مُسنی که روی تخت خوابیده بود با لبخند گفت: آفرین دخترم، همینطوری باید با چنگ و دندون از شوهرت محافظت کنی. ماشالله پسرم خوش بر و رو و دخترای امروزیم که حالیشون نمیشه طرف زن داره. الحق که پیرزن حرف دلم رو زد، برای همین رو بهش گفتم: دیدید چه پررو بود؟ جلوی چشم خودم زل زده به شوهرم. ارباب که مشخص بود از بلبل زبونی های من کلافه شد، گفت: خانومی که همراه پیرزن بود، خواست بلند بشه و کمک کنه اما مریضش مانع شد و گفت
بذار شوهرش خودش کمک کنه، ما نگاه نمی کنیم. مجبورا پشت به ما ا یستاد. بعد هم به ما پشت کرد و دخترش هم ارباب مستأصل نگاهم کرد و زیر لبی گفت: مثل ای نکه چاره ای نیست. پاکت لباسی که برام آورده بود رو کنارم روی تخت گذاشت و گفت: خودتم کمک کن. چشمی گفتم اما عملا هیچ تلاشی نکردم. ارباب خودش دکمه های لباس تنم رو باز کرد و نگاهش به صورتم خیره موند. کمی به سمتش خیره شدم تا نزدیک تر بشه و گفتم: چیزی گم کردید ارباب؟