
دانلود رمان عروس خونبس و اجبار (جلد دوم) pdf از شایسته نظری
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر و PDF
موضوع رمان: عاشقانه
خلاصه رمان
انتقام، زنجیرهای از درد را به دنبال دارد. رادمان فکر میکرد عدالت را اجرا کرده، اما قربانیاش بیگناه بود. حالا، در میان آشفتگیها، رابطهای غیرمنتظره شکل میگیرد؛ عشقی که هم نجات بخش است و هم نفرین شده… آیا میتوان گذشته را جبران کرد؟ …
قسمتی از متن رمان عروس خونبس و اجبار
به سختی وسایل را داخل خانهی کوچکشان بردند. جلوی در زمین گذاشتند. پناه در بست و قفل کرد. کفشهایش را در آورد نفس زنان داد کشید: آی خدا بالاخره رسیدم خونه. ترانه کنارش دراز کشید: خدا رحم کرد باورم نمیشه خلاص شدم. نگاه پناه به سقف بود خندید: وای هنوز باورم نمیشه چطور مثل گربه از دیوار با رفتیم. ترانه نیز خندید: وای آره… منو بگو چادر گیر کرد به پله. هر دو به لحظات نفس گیری که گذارنده بودن خندیدند. پناه دلش را گرفت: آی از بس خندیدم دل درد گرفتم. ترانه نشست. حالت نگاهش عوض شد: من از استرس دل درد گرفتم. واقعا ممنونم ازت به خاطر من ریسک کردی. پناه روبرویش نشست:
به خاطر تو نبود… به خاطر پتوهای نرم و گرم و اون تلویزیون خوشکل بود. هر دو باز خندیدند… اما خطر بزرگی پشت سر گذاشتند. هنوز خنده مهمان لبهایشان بود. _پاشو که خیلی کار داریم من نهار درست میکنم توام جهازتو مرتب کن. بلند شدن از جا همانو گیج رفتن سرش همان. قبل از اینکه نقش زمین شود ترانه که هنوز بلند نشده بود روی زانو نشست با هر دو دستش مانع شد. مقابلش ایستاد: خوبی؟ چیشد یهو؟ هنوز جلوی چشمانش سیاهی میرفت. دست به پیشانی گذاشت و چشم بست. _نمیدونم یهو سرم گیجم رفت! ترانه با نگرانی او را کنار بخاری نشاند: ببین از دیروز حالت خوب نبود الانم اینجوری شدی
باید بریم دکتر. به سمت کیفش رفت مقداری پول در آورد: ببین من پول دارم نگران پول نباش. پناه به آرامی دستش را تکان داد: خوبم نمیخواد. ترانه با لحن تندی گفت: خوب نیستی چرا مقاومت میکنی! اگه خدای نکرده چیز بدی باشه چی؟ _نیست بیخودی شلوغش نکن. حالم از دیشب خوب نبود استرس امروز بدترم کرد. والا چیزی نیست. _باشه پس از جات تکون نخور من نهار درست میکنم بعدش اینا رو یه گوشه جا میدم. پناه در دل شاد بود که بالأخره کسی در تنهایی و بیکسیش شریک شده، لبخندی بیرمق زد سر بر بالشی که ترانه کنارش گذاشت نهاد. چشم که بست گرمی پتویی که روی تنش گذاشته شد آرامش گرفت …