
دانلود رمان تباهی به شرط انتقام pdf از یخ فروش جهنم z.l
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر و PDF
موضوع رمان: عاشقانه، انتقامی
خلاصه رمان تباهی به شرط انتقام
ایلدا، دختر فداکار ایل بختیاری، قربانی سنت های سخت گیرانه می شود: اول نامزدی اجباری، سپس ازدواج با مردی زال که همه از او دوری می کنند. اما زیر این ظاهر آرام، آتشی از کینه و عشق نهفته است. رمان تباهی به شرط انتقام داستان زنی است که می آموزد چگونه از سنت هایی که اسیرش کرده اند، به عنوان سلاح استفاده کند. آیا عشق می تواند در دل این انتقام جویی رشد کند؟
قسمتی از متن رمان تباهی به شرط انتقام
بعد از دقایقی چند رکسان با بلوز و دامن بلند فیروزه ای رنگ و موهای افشون به رنگ فندقی بیرون آمد و گفت: خونه ی خودته عزیزم راحت باش چمدونت تو اتاقه می خوای لباساتو عوض کن رهی حالا نمیاد تا ساعت چهار شرکته از خودت پذیرایی کن. تشکری کردم و به سمت اتاق میهمان به راه افتادم چمدانم را باز کردم و پس از پوشیدن شومیز سرمه ای رنگ و شلواری به همان رنگ برس را برداشتم و بـه طـرف مـیـز آرایش حرکت کردم موهای مجعدم را شانه زدم موهایی مشکی که بلندی آن تا وسط کمرم مـی رسید. نگاهی به چهره ام انداختم، همانند اکثر بانوان کشورم رخساری شرقی داشتم
چشم هایی کشیده و خمار با مژگان بلند که سایبانی بر آسمان شب دوگوی سرد چهره ام بود، گونـه هایی برجسته و لب هایی کوچک اما قلوه ای که سرخ بودنش نیاز به هر ماتیکی را برطرف می کرد، بینی که کوچک و کمی گوشتی ولی زیبا بود و پوستی گندمگون که زیبایی ام را کامل کرده بود. نمی گویم زیبایی ام سحر کننده است اما زشت هم نیستم شبیه پدرم هستم اما ای کاش نبودم تا با نگاه کردن به آینه درد و غم های گذشته ام هویدا نمی شد. سعی کردم مثل تمام این هشت سال خود را به بیخیالی بزنم وسایلم را جمع و جور کرده و پیش رکسان رفتم.
روی کاناپه نشستم که با سینی شربت خاکشیر محبوبم به طرفم آمد، پس از تعارف کردن روبه رویم نشست و مشتاقانه گفت: خب تعریف کن کل این هشت سال تو دیار غربت چیکارا کردی؟ با آرامش جرعه ای از شربت خاکشیر را خوردم و گفتم رفته بودم که مدتی بعدهم درس بخونم. از همون اول هم برای رهایی از فکر و خیال چسبیدم به درسم پرستاری قبول شدم اونم دانشگاه مک گیل که آرزوی خیلی ها بود از اون موقع درس خوندم تا الان که فوق لیسانس دارم و اگه حس کردم شرایط داخل ایران برام فراهمه دم البته داخل کشور خودم به نظرم بقیه عمرمو باید به مردم خودم خدمت کنم…اوه اوه آفرین خواهر گلم تو این هشت سال عاشق ماشق که نشدی؟