






دانلود رمان قربانی pdf از مینا سلطانی
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر و PDF
موضوع رمان: عاشقانه، نایاب
خلاصه رمان قربانی
من و تو همراه هستیم در این قربانگاه…جملهای که هسته مرکزی این داستان تاریک را شکل می دهد. راوی که همزمان احساس گناه و قربانیبودن می کند، خواننده را به چالشی فلسفی می کشاند: آیا می توان هم شریک جرم بود و هم قربانی؟ رمانی که مانند آیینه ای، زشتی های پنهان در روابط انسانی را نشان می دهد و این پرسش را مطرح میکند: در نهایت، این “قربانی” تقدیم به چه کسی میشود؟
قسمتی از متن رمان قربانی
سرش را با تاسف تکان داد. این پسر آدم نمیشد. سینی را روی عسلی کنار تخت گذاشت و جزوه های استاد صالحی را برداشت و روی تخت نشست. اگر خدا می خواست و این ترم را هم پاس می شد، لیسانسش را می گرفت و مرتبط با رشته اش، شروع به کار می کرد. از بس دانشجوهای دیگر از سختگیری های صالحی گفته بودند که در طول چهار سال گذشته جرات نکرده بود درسی را با او بردارد، ولی این ترم، این درس تنها با او ارائه میشد. با خود فکر کرد، واقعا امیر بدون درس خواندن چطور می خواست از این درس نمره بگیرد. مطمئن بود که حتی با تقلب هم نمی شود قبول شد.
باید درس ر ا میفهمیدی تا بتوانی در برگه چیزی بنویسی. یک ساعتی سرش روی جزوه بود که با شنیدن صدای اذان کشو قوسی به تنش داد و از جا برخاست. وضوی آب سرد همیشه سر حالش می آورد. بعد از خواندن نماز مثل همیشه دست هایش را به سمت آسمان بلند کرد. خدایا؛ منو با آزمونای سختت امتحان نکن. روی شکست ندارم. عرفان که مثل هر شب گوش تیز کرده ولی چیز ی از دعای برادرش نشنیده بود، بالاخره طاقت نیاورد و کنار سجاده روی زمین نشست. داداش هر شب بعد نمازت به خدا چی میگی؟ با محبت به چشم های شیطان و براق برادرش نگاه کرد و دستی روی موهای قهوه ای خوش رنگش کشید. چقدر این پسرک بازگوش، پر شیطنت و تپل را دوست داشت.
هر چی دلت بخواد میتونی بعد از نماز به خدا بگی. عرفان با کنجکاوی ابرویش را بالا برد. خودم میدونم. میخوام بدونم تو چی میگی! لبخندی روی لبهای عماد نشست و به گوشه سجاده خیره شد. میگم منو با امتحانای سخت، پیش خودش شرمنده نکنه. که مبادا توی امتحانش رد شم. عرفان متفکرانه دستش را روی زانو گذاشت. میگم عماد، امتحان خدا خیلی سخته؟ آخه چند روز پیش بابا به عمه فریده میگفت امتحان خداست که شوهرت برشکسته شده. باید صبور ی باشی. لبخندی محو روی لب های عماد جا خوش کرد. می ترسید بخندد و این پسرک پر مدعا از مردی، برنجد. اولا که برشکسته نه و ورشکسته؛ دوم صبور باشه. سوم اون گوشت رو بیار اینجا ببینم باز تو پشت در اتاق بابا فالگوش وایساده بودی؟