
دانلود رمان دامن گیر pdf از هانیه وطن خواه
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر و PDF
موضوع رمان: عاشقانه
خلاصه رمان دامن گیر
عقیق نام من است. گوهری که در دل کوه های رنج رشد کرده و هیچ محرمی جرئت تلفظش را نداشته. من، صدایی هستم که هرگز شنیده نشد، دریایی از درد که هیچ موجش به ساحل نرسید…
قسمتی از متن رمان دامن گیر
تنها شده بودم. تنهایی که فقط بابا و مامان را آن هم روزانه به مدت نیم ساعت کنار خود داشت. از آن بدتر گاوداری بابا بود که چسبیده به خانه مادر خاتون با بوی وحشتناکش آسایش را از روزگارم گرفت. کم کم اما عادت کردم به تنهایی…به سکوت خانه مادرخاتون….به این که در خانه اش باید نه شب می خوابیدم. به این که غذاهای پرهیزانه بخورم به این که حواسم به تایم پوشک عوض کردنش باشد. به این که دست تنها حمامش کنم. به این که بوی گاوداری جزئی از زندگی ام باشد. تماس افتاده روی اسکرین گوشی ، باعث شد نگاه از صفحه تی وی بگیرم و به نام تصادفی روی اسکرین گوشی خیره شوم.
نگاهم به ساعت روی دیوار افتاد، ساعت از یازده و نیم شب هم می گذشت. ابروهایم بالا جهید و با یک تعلل که ثمره تعهد به ساعت درست تماس درون مقرارت زندگی ام بود تماس را پاسخ دادم. بله بفرمایید. سلام… الان ساعتو نگاه کردم… دیدم خیلی بد موقع زنگ زدم. موردی نداره…امرتون؟ زنگ زدم بگم، ماشینت آماده است…فردا صبح کجا بیام تحویل بدم؟ به ماشینم خیلی احتیاج داشتم و این خبر بعد از آن همه تنش عصبی، نسبتا خوب تلقی می شد. همون دم رستوران باشه، میام تحویل می گیرم… فقط فاکتور تعمیر هم ممنون میشم آماده باشه.
حرف می زنیم دربارش… شبت خوش. بدون انتظاری برای پاسخ تماس را خاتمه داد و من گوشی را پایین آوردم و کتی این میان پیام فرستاد که آخر هفته افتتاحیه یکی از خفن ترین رستورانای شهره… بریم؟ باز لبخند زدم. قبل از پیشنهاد کتی، دعوت شده بودم، دعوتم. چه غلطا…. … از کی تا حالا؟…می ریم پس. کتی سرش درد میکرد، برای تجربه های جدید. برای اتفاق هایی که شادش کند. برای شلوغی و جمعیت. برای هیجان و تفریح شاید من هم اگر سال های طلایی زندگی ام اسیر خانه مادرخاتون نمیشدم هم روحیات او را پیدا می کردم. شاید اگر مانند او تن به هرچه برایم مقدر می کردند نمی دادم و نمیخواستم فرزند خوب بابا باشم اینقدر پژمرده و بی جان نبودم.