
دانلود رمان ترنم pdf از رعنا و پرستو_س
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر و PDF
موضوع رمان: عاشقانه، بزرگسال
خلاصه رمان ترنم
امیر از خانوادۀ تاجران معروف مراکشی، عاشق ترنم میشود؛ دختری که نامزد دوستش است اما تحت فشار خانوادگی به این رابطه تن داده است. وقتی امیر از آزارهای دوستش به ترنم باخبر می شود، دیگر نمی تواند بی تفاوت بماند. پدر بزرگ امیر که مخالف این رابطه است، شرطی می گذارد؛ اگر ترنم تمام رسوم خانوادگی ما را بدون اعتراض انجام دهد، من هم مخالفتم را پس میگیرم. اما ترنم که همیشه زن مستقل و آزاده ای بوده، حالا باید بین عشق به امیر و حفظ اصول شخصی اش یکی را انتخاب کند. آیا عشق می تواند بر تفاوت های فرهنگی غلبه کند؟
قسمتی از متن رمان ترنم
قبول داشتم ظاهر خوبی داشت، اما لبخندش خیلی عجیب و بی معنی بود برام یا بهتر بود بگم ساختگی… انتظار داشتم خودشو معرفی کنه اما بازم گفت: چی از خودم بگم؟ نفس عمیق کشیدمو گفتم: خب شما چند سالتونه چی خوندین … شغلتون چیه … چه هدف و معیار های خاصی تو زندگیتون دارین؟ با این سوال من بحث خوشبختانه شروع شد و کم کم سام شروع به صحبت کرد، سی سالش بود. با باباش کار نمی کرد و با یه دوستش شریکی تو کار رستوران و کافه بودن ترجیحش تو زندگی آرامش و تفریحه زیاد خودشو غرق کار نمیکنه و به نظرش همین رفاه نسبی که داره کافیه حرفاش زیاد هم بد نبود. منم از خودم گفتم که 20 سالمه.
کارم حرفه ای نقاشیه و هر چند ماه نمایشگاه فروش آثار دارم کارگاهمم طبقه پائین همینجاست. نمیدونم واقعا خوشش اومد یا تظاهر بود اما خودشو علاقه مند نشون داد. جز اون لبخند هایی که حس میکردم خیلی عجیبن بقیه رفتارش خیلی هم بد نبود. البته به نظر پر حرف می اومد چون 90 درصد اون داشت حرف میزد. سام راجب سفر پرسید و اینکه چقدر اهل سفر هستم و کجا ها رفتم… مشغول صحبت بودیم که بابا اومد جلو در کتابخونه و گفت: مثل اینکه خیلی حرف دارین. به ساعت نگاه کردم هنوز نیم ساعت نشده بود اومده بودیم تو اتاق…سام بلند شد و گفت: اوه … اصلا حواسم به زمان نبود. منم بلند شدم و پشت سر بابا برگشتیم پذیرایی…نظرمونو رو نپرسیدن که جوابمون چیه! فقط قرار شد از فردا هماهنگ کنیم برای آشنایی بیشتر بریم بیرون. مخالفتی نکردم. چون فعلا دلیلی برای مخالفت نداشتم. اما دوبار ه به سام نگاه کردم حس کردم نگاهش داره رو تنم میچرخه… از مرد هایی با این مدل نگاه خوشم نمی اومد…اما فکر کردم شاید توهم زدم…
بالاخره رفتن و با رفتن اونا الهام شروع به تعریف کرد ازشون جوری تعریف می کرد انگار سام پسر الهام بود. خنده ام گرفته بود؛ اما به روی خودم نیاوردم و به بهونه خستگی رفتم اتاقم. سام قبل رفتن شماره منو گرفته بود. اما فکر نمی کردم بخواد فعلا زنگ بزنه و مسلما قرار اولمون رو هم با تلفن خونه و بابا هماهنگ میکنه…اما وقتی اومدم اتاقم یه پیام رو گوشیم بود. بازش کردم و دیدم تو تلگرام پیام داده سلام بانوی زیبا … سام هستم. اوه … چه پاچه خوار…شماره اش رو سیو کردم اما جواب ندادم و رو تخت دراز کشیدم. شروع کردم به چک عکس های پروفایلش… تماما عکسش تو مهمانی یا خارج از ایران بود. جز آخرین عکس پروفایلش که از سایه خودش و یه دختر عکس گرفته بود.
آدم عجیبی بود، حس می کردم خیلی برای این آشنایی عجله داره شایدم زیادی راحته…هرچی بود از همه حرکاتش خوشم نمی اومد. اما فکر نمیکردم چند بار بیرون رفتن و آشنایی ضرری داشته باشه. می تونستم در نهایت بگم شناختمش و به این دلیل نه با همین افکار خوابم برد… تو راه برگشت مامان و بابا حرفی نزدن اما از قیافه ام فهمیده بودن که خوشم اومده بالاخره هر کس جای من بود خوشش می اومد…