






دانلود رمان حرکت معکوس pdf از تارا توکلی
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر و PDF
موضوع رمان: عاشقانه
خلاصه رمان حرکت معکوس
دانیار موحد فکر می کند تنها راه رهایی اش انتقام است. او می خواهد همانطور که زندگی اش ویران شد، دنیای آن مرد را نیز نابود کند. اما وقتی نیلوفر وارد زندگیاش می شود، کم کم متوجه می شود شاید راه دیگری هم وجود داشته باشد. نیلوفر به او ثابت میکند که حتی در تاریک ترین قلب ها هم می توان نور امید را زنده نگه داشت. اما آیا دانیار حاضر است دست از انتقام بکشد؟
قسمتی از متن رمان حرکت معکوس
سامان ایستاد و نگاهی به دانیار انداخت…رفیقش را خوب میشناخت. میدانست اینک در پس این چهره ی آرام چه طوفانی در دلش برپاست…نگران بود…می ترسید از فوران این آدم که همه ی دنیا فکر می کردند خونسردترین است و فقط او بود که میدانست در دلش چه آشوبی برپاست… می ترسید در این میان به خودش آسیب برساند…و به خدای بالاسرش قسم که دیگر طاقت این یکی را نداشت. لحظه ای روبروی دانیار ایستاد…هیچ حرفی برای گفتن نداشت… دانیار نیاز داشت تا با تیرداد خلوت کند…دستش را روی شانه دانیار گذاشت، دانیار سر بلند کرده و نگاهش کرد…چشمانش همانند دو تکه یخ بودند…سرد سرد…از سرمای این نگاه به خود لرزید…و چقدر از پایان این بازی میترسید! برای اینکه دانیار را به آرامش دعوت کند کاری از دستش برنیامد جز پلک زدن و لبخندی نصفه و نیمه…!
دستانش را در جیب پالتویش فرو کرد و به سمت ماشین رفت. سامان رفت و منم کنار قبر نشستم…قبر تیرداد! رفیقی که اندازه ی تمام دنیا برام عزیز بود…رفیقی که هنوز رفتنش رو باور نکردیم…نه من و نه سامان! بطری آب رو برداشتم و شروع کردم به شستن قبرش…دستم رو روی صورتش کشیدم… لبخندش دلم رو به آتیش میکشید… تو این سه سال نتونسته بودم بیام سر قبرش…پای اومدن نداشتم! اما حالا که سر قبرش بودم احساس می کردم روبروم نشسته و داره نگاهم میکنه…سلام داداش…خوبی؟خوش میگذره اون بالا بالاها؟ شاخه ای از دسته گل رو بیرون کشیدم و شروع به پرپر کردنش کردم.
خواب بودم تیرداد…یه خواب طولانی! یک ماه تموم خواب بودم…وقتی بیدار شدم، خودم رو تو بیمارستان دیدم… هیچی یادم نبود! اما یه حس بدی داشتم…خیلی بد اولین نفر سامانو دیدم…مشکی پوش بود! با خودم گفتم سامان که همیشه به من غر میزنه انقدر مشکی نپوش…حالا چرا خودش پوشیده؟ لباس به کنار…قیافش! از صد فرسخی معلوم بود عزاداره…ریش و چشم های قرمز…نمیخواستم فکر منفی کنم…بهش گفتم چرا این ریختی ای؟ من که نمردم!پیش پیش عزا گرفتین برام؟ هیچی نگفت! فقط تو چشمام زل زده بود…گلبرگ های گل تموم شدن…گل دیگه ای برداشتم…نه با خودم فکر کردم مامانم چرا نیومده؟ نکنه برای مامانم اتفاقی پیش افتاده؟ گفتم سامان مامانم کو؟مامانم چیزیش شده؟ چشماش پر بودن…معلوم بود بغض داره خفش میکنه!
فقط تونست با سر اشاره کنه که نه! گفتم دِ بگو چیشده سامان؟چرا این ریختی شدی؟ نکنه میخوای بگی از دوری منه؟ به زور یه لبخند زد و بغلم کرد…گفت خدا رو شکر بهوش اومدی! اگه توام میرفتی که من دیوونه میشدم… صداش از بغض می لرزید…یه دفعه یه صحنه ای اومد جلوی چشمم…تصادف…من و تو! سامان چی گفت؟ اگه توام می رفتی؟ یعنی یکی رفته بود…؟ ظاهر عزادار سامان…!وای که دنیا روی سرم خراب شد تیرداد…داد زدم تیرداد کو سامان؟فقط نگاهم میکرد…گفتم با توام سامان…میگم تیرداد کو؟چرا نیومده؟ حتما نمیدونه بهوش اومدم…مگه نه؟