






دانلود رمان حصار تنهایی من pdf از پری بانو
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر و PDF
موضوع رمان: عاشقانه، همخونه ای، پلیسی، کل کلی، هیجانی
خلاصه رمان حصار تنهایی من
آیناز هرگز فکر نمی کرد روزی به عنوان کالای معامله استفاده شود. اما وقتی پدرش او را به مردی غریبه می سپارد، باید در دنیای جدیدی دوام بیاورد. مردی که او را خریده، نه تنها ظالم نیست، بلکه رنج های مشابهی کشیده است. حالا آیناز درگیر تناقضی عجیب است: آیا می توان به کسی که تو را به زور گرفته است، اعتماد کرد؟ و آیا این رابطه اسارت آمیز می تواند به عشق تبدیل شود؟
قسمتی از متن رمان حصار تنهایی من
پنچ سالی میشد که مامانم توی رستوران اقاي ستوده کار می کرد. بخاطر دستپخت خوبش همون روز اول استخدامش کردن و شد سر اشپز رستوران تازه تاسیس، محال بود کسي یه بار به رستوران بیاد و به بار دوم نکشه. همه میدونستن شلوغیه رستوران فقط بخاطر دستپخت مامان منه وگرنه اون رستوران که دکوراسیون درست و حسابي نداشت که کسی بخواد بره … نمی تونستم حرف مامانمو باورکنم مگه میشد رستوراني که تمام اعتبارش به سر اشپزش رو اخراج کنن؟ بعد از خوردن نهار یه چُرت کوتاهي زدم ساعت پنج و نیم بود که بیدار شدم بعد از خوردن یه عصرونه که اونم نون و پنیر بود به سراغ چرخ خیاطي رفتم. دوتا مانتو که تا نصفه دوخته بودم و تموم کردم…
بعدش به سراغ پارچه عفت خانم رفتم از توي پلاستیک درش اوردم کتاب مدل پرده هم گذاشتم روش صفحاتشو ورق زدم یه مدل پرده پیدا کردم که بدک نبود ولي به دلم ننشست چند صفحه دیگه ورق زدم چشم افتاد به یه پرده کلاسیک…به پارچه نگاهي انداختم دیدم به درد عفت خانم نمی خوره هم پارچش کم بود هم به تیپ و قیافش نمیخوره همون قبلي رو براش درست میکنم. یه نگاه کلي به پرده انداختم، خیلي سخت به نظر نمیاد ولي اگه خرابش کنم کارم با کرام الکاتبینه اونم از نوع عفت خانمش…از خیاطي اومدم بیرون که نسترن صدام زد: آني صبر کن…نسترن من وتا خونه رسوند بازم کلیدا رو فراموش کرده بودم خونمون که زنگ نداشت یه سنگ کوچیک پیدا کردم و کوبیدم …
احساس میکردم توي یه دیگ اب جوش گذاشتنم خیلي هوا گرم بود مامان از حیاط صدا زد:کیه؟… منم مامان درو باز کن…درو باز کرد سریع یه سلام کردم ورفتم تو خونه روسریمو در اوردم وجلوي باد کولر ایستادم مانتوم هم از تنم دراوردم مامانم اومد تو و گفت: شد یه بار کلیدو با خودت ببري؟ الزایمر گرفتم مامان…خدا ایشالله شفات بده. با خنده گفتم :خدا ایشالله همه مریضا رو شفا بده. رفت تو اشپزخونه وگفت: برو لبا سا تو عوض کن نهار و بکشم… نه مامان صبر کن برم دوش بگیرم بیام. پس زودتر برو که دارم دل ضعفه میگرم. با خنده گفتم چشم …..ساعت سه دوباره مشؽول خیاطي شدم به غیر از پارچه عفت خانم دو تا مانتودیگه هم باید می دوختم تا نزدیکاي غروب کار کردم بعد از نماز و شام دوباره به سراغ چرخ خیاطیم رفتم …
نصف پرده عفت خانم و دوخته بودم باید تا چهار روزدیگه حاضرش میکردم …به ساعت نگاه کردم دوازده و ربع بود چشمام درد گرفته بود کمي چشمام و مالش دادم تشکمو پهن کردم خواستم بخوابم که گوشیم زنگ خورد به صفحه موبایلم نگاه کردم نسترن بود جواب دادم: به سالم نسترن خانم چه عجب یادي از فقیر فقرا کردي اونم نصف شبي؟ حالا خوبه من نصف شبي یاد فقیر فقرا کردم تو که روزشم به فکر پولدارا نیستي … الان چه وقت خوابیدن مگه تو مرغی؟ تا الان داشتم کار میکردم خواستم بخوابم که زنگ زدي …خبري شده ؟ خبر که زیاده کدومشو بگم ؟ جدي گفتم هرکدومش که به نفع منه بگو…