
دانلود رمان محافظ من pdf از ملی_ر
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر و PDF
موضوع رمان: عاشقانه، هیجانی، تخیلی، بزرگسال
خلاصه رمان محافظ من
وقتی حامی محافظ مرموز و خودرای مسئول حفاظت از نونا می شود، هیچ کس انتظار نداشت این رابطه به چیزی بیشتر از یک قرارداد کاری تبدیل شود. اما حامی که به اهریمن ها اعتقاد دارد، کمکم به نونا نشان می دهد دنیا بسیار عجیب تر از چیزی است که فکر می کرده. نونا که میان ترس و جذب شدن گیر افتاده، باید تصمیم بگیرد: آیا می تواند از این محافظ عاشق بگذرد، حتی اگر بداند او تنها کسی است که می تواند در دنیای جدیدش راهنمایش باشد؟
قسمتی از متن رمان محافظ من
صدای غمگین حامی قلبمو فشرد…تو شهر سپید کم ارزش ترین موجودات ما محافظین هستیم ما محافظ به دنیا میایم…جونمون در مقابل جون پری ها و اجنه های قدرتمند شهر سپید هیچ ارزشی نداره ما چند صد سال پیش به بردگی گرفته شدیم و مجبورمون میکردن تا تمرین های سختی انجام بدیم تا از نظر جسمی خیلی قدرتمند بشیم اون موقع بود که مجبورمون می کردن یه جورایی پیش مرگشون بشیم ….واقعا نمی دونستم چیکار دارم میکنم کارام دیگه دست خودم نبود صورت اشک الودمو نزدیک کردم و با صدای بغض داری گفتمّ…همشون احمقن تو بی ارزش نیستی تو تنها ترین و ارزشمندترین کسی هستی که من دارم…با این حرفم حامی نفس عمیقی کشید و همونجا لب زد….
ما حق نداریم عاشق کسی غیر از هم نوع خودمون بشیم… درست مثل خودش لب زدم: قانون مسخره ایه کسی نمیتونه جلوی دلشو بگیره عاشقی دست خودمون نیست…حامی با نفسای تند شده گفت…مگه جوجه کوچولو تا حالا عاشق شده؟…دیگه صداش غمگین نبود و انگار یه اشتیاقی توش بود لبخندی به لحنش زدم دیگه بدم نمیومد بهم بگه جوجه کوچولو با خجالت صورتمو نزدیک کردم و گفتم…شاید…با لحن خماری گفت: اون کیه که دل کوچولوتو برده…می خواست ازم اعتراف بگیره برای اینکه حواسشو پرت کنم گفتم: چه اتفاقی برای شاهزاده و عشقش افتاد؟ حامی که انگار منتظر شنیدن چیز دیگه ایی بود نفسشو تندو نا امید بیرون داد که باعث شد با صورتی که هنوز از اشکم خیس بود بخندم فهمییدو دم گوشم با لحن خمار و بدجنسی گفت….
میدونی این چه درختیه؟ از تغییری که به موضوع داد تعجب کردم انگار دلش نمیخواست بقیه داستان و برام گه انگار داشت از چیزی فرار می کرد ولی از چی؟من هنوزم جواب سوالم رو نگرفتم…ولی بازم بیخیالش شدم انگار منم از شنیدن واقعیت داشتم فرار میکردم اروم گفتم…خب این یه درخته که به همه پناه میده و البته حرکتم میکنه…حامی اروم خندید و گفت… نه جوجه کوچولو به این درخت میگن درخت عشاق…ابروهام بالا پرید و سرم و بلند کردم و تو چشماش نگاه کردم برق عجیبی داشت با شک پرسیدم…و این یعنی چی؟ حامی با علاقه تو چشمام نگاه کردو گفت… اگه ده دقیقه صبر کنی میفهمی….منظورشو متوجه نشدم ولی زیادی مرموز شده بود سرم و رو شونش گذاشتم و ترجیح دادم از این ارامشی که شدیدا حس میکردم ارامش قبل از طوفانه لذت ببرم…