
دانلود رمان آخرین یاقوت سیاه pdf از آیلی
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر و PDF
موضوع رمان: عاشقانه، هیجانی، مافیایی
خلاصه رمان آخرین یاقوت سیاه
دلوین دختر 19 ساله ای که توی مهمونی با یک مافیای قوی دورگه ایتالیایی، ایرانی اشنا میشه به اسم دیاکو و دلوین توی یک اتفاق نشون میده که مرده اما نمرده و داره درسشو تموم کنه اما دیاکو میفهمه و….
قسمتی از متن رمان آخرین یاقوت سیاه
اي خدا اين تموم ميشه اون شروع ميشه خدايا اين ميگه شراب كوچولو اون ميگه هوش خسته شدم ديگه مرواريد: خواهر من چرا عصبي ميشي خب تمومش كن ديگه
دلوين: واي تو ديگه چي ميگي بسه مرواريد آخه مگه نميبيني چي ميگي بيا حالا يك چيز بخوريم مرواريد: باشه تموم شد ديگه اره بخوريم رفتيم نشستيم كه مشروب آوردن يك گيلاس برداشتيم كه ديدم اون پسره كه گفت
مافياست دو تا داداش مارو نگاه ميكردن كه چشم غرهاي رفتم پيكمو سر كشيدم يكي ديگه برداشتم دومي پيكم سر كشيدم كه مرواريد گفت مرواريد: بريم برقصيم
دلوين: اره بريم رفتيم سمت پيست رقص شروع كرديم به رقصيدن كه پورياو پويان و دانيال اومدن پوريا: عشقم مرواريد دانيال: يعني چي تو كي باشي كه دختر خاله من ميرقصي
پوريا: دوست پسرش تو چي ميگي مرواريد: اره راست ميگه تو چيكار ميكه واسه من غيرتي ميشي بريم عشقم دلوين: داداش ولش كن بيا با من برقص پويان: نه عزيزم تو با من ميرقصي
دانيال: تو كي باشي براي خواهرم تعيين تكليف ميكني پويان: دوست پسرش دلوين: عوضي چند بار بهت بگم نيستي تو دوست پسر من نيستي دانيال: ضايع شدي حالا گمشو پويان: من براتون دارم
دست داداش رو گرفتم شروع كرديم به رقصيدن كه ديديم مامان و بابا هم اومدم يكمي دور رو برو نگاه كردم ديدم چهارتا دختر به سمت پوريا و پويان و اون دو تا پسره كه فكر كنم دياكو و كاويان بودن مرواريد رفته بود دستشويي كه اومد بهش
گفتم اونجا رو نگاه كن دلوين: مرواريد اونجا رو نگاه كن يك لحظه مرواريد: كجا رو ميگي دلوين: سمت پوريا اينا رو داشت دنبال ميگشت كه من ديدم پوريا دستشو دراز كرد كه دختر نشست بغلش
كنار لبشو رو بوسيد انگار مرواريد ديد كه با بغض گفت: مرواريد: دلوين پوريا اينا رو نگاه كن دارن دخترا رو دارن ميبوسن دلوين: بيا بريم پيششون نشون بديم كه بيدي نيستيم كه با اين بادها بلرزيم.