
دانلود رمان یاس pdf از نیایش آرا
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر و PDF
موضوع رمان: عاشقانه، اجتماعی
خلاصه رمان یاس
دختری به نام یاس، پس از جدایی از همسرش، تنها با فرزندش زندگی میکند. او عاشق امیر میشود، اما پدر یاس مخالفت میکند و امیر هم تحت فشار خانواده از رابطه منصرف میشود. در همین بحران، ارشام، مردی مهربان و مسئولیتپذیر، به خواستگاری یاس میآید و با او ازدواج میکند. اما ماجرا وقتی پیچیده میشود که امیر، شوهر دخترخالهی ارشام میشود و این ارتباطات خانوادگی، زندگی همه را تحت تأثیر قرار میدهد …
قسمتی از متن رمان یاس
امروز قرار بود ارشام بیاد دنبالم تا بریم خونه شو ببینم… خونش مبله بود قرار شد از هر وسیلهای خوشم نیاد رد کنه بعدشم خونه رو تمیز کنند تا وسایلم بیارم.. آرشام تک زد و منم رفتم پایین. درو باز کردم و نشستم و گفتم: سلام. -سلام… الهی خستهای؟؟ ببخشید…! به آرشام نگاه کردم و گفتم: چرا تو؟ تاریخ پدرت مشخص کرد پدر منم تایید کرد یه لبخند زد و گفت: اخه من گفتم. -چی رو تو گفتی؟ خندید و گفت: تاریخو. چشمام و گرد کردم: نه دروغ میگی!! -جون یاسی… با مشت به بازوش زدم و گفتم: چرا اخه؟ من خسته شدم تو این چند روز. خیلی ریلکس گفت: واسه این که زودتر خانومم شی… به سینش زد و گفت: جات این جایه. قبل از هر حرف من گفت: یاس اگه دندون بگیری….!!
خیلی حس خوبی بود. خندیدم و گفتم: بتوچه بچه پرو لب خودمه.-واقعا… بزار برسیم خونه بهت میگم. ابروهاشو بالا انداخت و گفت: اون جا مبلسها. به بازوش زدم و گفتم: خیلی بیحیایی، روشن کن بریم. بعد از نیم ساعت رسیدیم درو با ریموت باز کرد و ماشین برد تو پارکینگ. گفتم: اپارتمانی… -دوست نداری؟ -چرا خب ولی من حیاط دارو بیشتر دوست دارم با ذوق گفتم گلای حیاط مون کار خودمه… لپمو کشید و گفت: شرط داره. با تعجب گفتم: چی؟ -حیاط دار دیگه! -چه شرطی؟؟ -چهار تا بچه واسم بیاری… با جیغ گفتم: چی؟؟ چهار تا؟؟ خندید و گفت: من چهار تا میخوام گفته باشم. اولیشم… هنوز حرفش تموم نشده بود درو باز کردم و اومدم پایین. درو بست و کمرمو گرفت و گفت:
خب حالا قهر نکن. رفتیم تو اسانسور دکمه اخر زد. دستمو گرفت گفت: دوستم داری؟ هیچی نگفتم. با دستش چونهمو گرفت گفت: نداری؟؟ -اووووم…. نمیدونم تو که هنوز شوهرم نیستی. شیطون گفت: شوهرت بشم حله وایستا الان… به بازوش زدم و با جیغ گفتم: آرشاااام. -جان ارشام. همین طوری نگاهش کردم. با ارشام واقعا خوشحال بودم. با حرفاش و محبتاش ضربان قلبم شدت میگرفت… حس خوبی باهاش داشتم. -تو خیلی مهربونی من…. دوست دارم. -من که عاشقتم… -یه قدم جلو اومد که در اسانسور باز شد… زود اومدم بیرون. آرشام خندید و گفت: دلم به حالت میسوزه. با قیافهی مظلوم نگاهش کردم و گفتم: چرا؟ همین طور که قفل درو باز میکرد گفت …