






دانلود رمان pdf از صبا تهرانی
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر و PDF
موضوع رمان: عاشقانه، مافیایی
خلاصه رمان تیتراژ آخر زندگیم
زندگی صحرا با یک تاکسی غیر متعارف دگرگون می شود؛ تاکسی که راننده اش یک زن اسرار آمیز است و هر کس سوارش شود، ناپدید می گردد! وقتی صحرا با مردی عجیب روبرو می شود و همزمان خانه اش صحنهٔ وقایع عجیبی می گردد، متوجه می شود که درگیر بازی مرگ و زندگی شده است. آیا می تواند از این دام مرگبار فرار کند؟
قسمتی از متن رمان تیتراژ آخر زندگیم
فامیلیت برام آشناست با دکتر خرمدین رابطه ای داری؟خوشحال از موقعیت پیش اومده اخمی کردم و مثل خودش با سردترین لحن ممکن گفتم: لازم نیست بدونی. نیشخندش رو دیدم و نیم نگاهی حواله ش کردم. سرگرمی داخل چشماش آزارم میداد. موهات رو رنگ کردی؟ سکوت کردم چهار راه رو رد کردم نزدیک همون آدرس بودیم. خرمایی، رنگ شبیه شخصیت های کارتونی هستی. نقطه ی قوت اوج علاقه م به شخصیت کارتونیش بود و همین باعث میشد هیچ وقت از تمسخر و تشبیه دیگران آزار نبینم. ماشین رو سر همون کوچه پارک کردم دو خانه اون طرف تر نور قرمز و بنفش و آبی نشان از مهمونی پر زرق و برق بود. کیفش رو برداشت، قبل از اینکه از ماشین دور بشه صداش زدم و گفتم شازده….
خم شد و دستش رو روی دهانه ی شیشه گذاشت و گفتم دماغت اورژانسی عملش کن شاهرخ خان رو دماغش معروف نکرد. دستاش مشت شد و فکش فشرده آب خنکی بر روی جیگرم پاشیدم. تا تو باشی با اون لحن سرد و کشندهت زخم روی غرورم نذاری. تکیه ش رو برداشت و به سمت همون خونه رفت از حق نگذریم بینیش به فیس مردانه ش می اومد چیز دیگه ای نبود تا به واسطه ی اون جواب تمسخرش رو بدم. پنج دقیقه هم نگذشته بود که دوان دوان خودش رو به من رسوند. دم آژیر پلیس و هجوم یک ون مشکی ،رنگ صدای فریادش من رو از عالم شوک زدگی خارج کرد. حرکت کن. اون قدر دستپاچه شده بودم که جای کلاچ و گاز رو گم کرده بودم که نعره ی دوم رو به سرم کشید و گفت: احمق آروم تر.
زیر فرمان کوبیده و نزدیک بود با شاسی بلند پارک شده تصادف کنم که دست سومی فرمان رو به سمت خودش کشید و ماشین در خیابون افتاد. صدای آژیر که با صلابت دستور ایست میداد عرق سرد بر تیره ی کمرم ممتد و مردی نشسته بود و راه را گم کرده بودم…بپیچ به راست. راست… راست. مغزم از حرفش پیروی کرد و داخل کوچه شدیم چند بار بر روی داشبورد کوبید و به عقب نگاه کرد و گفت: گاز بده… گاز بده. از آینه به عقب نگاه کردم و ماشین پلیس رو دیدم که دیوانه وار دنبالمون میکنه. چرا داریم فرار میکنیم؟ ما که کاری نکردیم. برو فقط میفهمی برو. عصبی سرعت رو بیشتر کردم و تو دلم خودم و خودش و کل خاندانش رو لعنت کردم از این زندگی متنفرم نگاهش کردم که چه جوری عقب ماشین رو می پایید برق شیای نگاهم رو خیره کرد.