






دانلود رمان جایی نرو pdf از معصومه آبی
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر و PDF
موضوع رمان: عاشقانه، اجتماعی، همخونه ای
خلاصه رمان جایی نرو
کیانمهر سال هاست در تنهایی و حسرت یک کودکی نادیده گرفته شده زندگی می کند. اما وقتی ترانه مثل یک پرتو نور وارد دنیای خاکستری او می شود، کیانمهر متوجه می شود که شاید هنوز هم دیر نشده باشد. تلاش او برای عاشق کردن ترانه، در واقع تلاشی است برای نجات خودش از گذشته ای تلخ. پایان خوش این رمان ثابت می کند که عشق می تواند هر دردی را درمان کند.
قسمتی از متن رمان جایی نرو
ایستادم، چشم بستم تا یادم نیاد دیروز این دو نفر چه به روزم آوردن…که یادم نیاد مغزم تو دهنم بود از درد…دوباره صدام زد، نفس عمیقی کشیدم، نفس عمیق کشیدم تا خودم رو کنترل کنم مثل همیشه، تا سعی کنم مثل همیشه خشم و ناراحتی ام رو فرو بخورم، برگشتم سمتش، دست تو جیبش کرده بود و موشکافانه نگاهم می کرد، گلو صاف کردم، تا خونسرد به نظر برسم … لبخند کجی زدم و گفتم: بفرمایین جناب خیام؟ اخم کرد، حسین اخم کرد … جالب شد … کم پیش می اومد حسین از دستم عصبانی بشه … بیشتر دل می سوزوند تا عصبانی بشه … جلوتر اومد، بی توجه به بقیه که مدام از اتاقی به اتاق هم می رفتن، باهم در مورد کار و همکارها پچ پچ می کردن، نقشه به هم نشون میدادن و ریز می خندیدن بازوم رو گرفت، در اتاقم رو بازکرد و داخل هلم داد …
پره هاي بینی اش از خشم باز و بسته می شد، برگشتم و منم اخم کردم که بگم منم اخم کردن بلدم! من خیلی کارها بلد بودم، خیلی کارها! ولی هیچ وقت فرصت عرض اندام نداشتم، زندگیِ من، جمع حسرت ها بود منهاي خوشی ها … کیفم رو باضرب پرتاب کردم رويِ مبل، دست بردم تو جیب و لبه هاي کتم رو عقب دادم، غریدم: چه مرگته؟ حسین عصبی دست کشید به موهاش، داشت خودخوري می کرد که چیزي بگه و نمیتونست… داشت مخِ خودش رو به کار میگرفت تا چیزي بگه که نه من آتیشی بشم ونه خودش…بعد از کلی کلنجار رفتن با خودش، بالاخره تصمیم گرفت حرفی بزنه، جلوم ایستاد و رخ به رخ گفت: من چه مرگمِ یا تو؟ د بیشعور چرا هر چی زنگ میزنم جواب نمیدي؟ مثل موجی که به صخره می کوبه، خروش کردم و تو صورت حسین با حرص گفتم: حرف دهنت رو بفهم …
به اندازه ي کافی اعصابم خراب،ِ تو گند نزن بهش…با دودست کوبید تخت سینه ام، داشتیم درگیر میشدیم؟ شاید! شاید داشتیم بعد ازسال ها رفاقت، کتک کاري میکردیم! عقب رفتم، تلو خوردم و مقاوم سرجام ایستادم، چشم تنگ کردم وگفتم: حسین … روانیم نکن … من حالم خرابِ ها…پوزخندي زد و دستی به لبش کشید، لب گزیدم، داشتم نفس کم می آوردم، باز هم داشتم عصبانیتم رو توي خودم می کشتم، داشتم خودم رو آروم می کردم ولی نفسم توي جایی بین ریه و گلوم گیر کرده بود، جایی ته مغزم یکی فریاد میکشید: نفس بکش کیان، نفس بکش حسین، سرش پایین بود و داشت با انگشتش می شمرد و می غرید: تو کی حالت خوب بوده؟ از دوازده ماه سال سیزده ماهش رو یه مرگت بوده، یه بار افسرده بودي، یه بار سردرد داشتی، یه بار دوست داشتی یکی رو بکشی … خسته شدم از دستت … یه کلمه نمیشه باهات مثه آدمیزاد حرف زد … زرتی مثه یه بچه قهر میکنی!