
دانلود رمان اشوزدنگه pdf از آرمان آرین
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر و PDF
موضوع رمان: فانتزی
خلاصه رمان اشوزدنگه
وقتی شاماش شوموکین، تجسم شیطان، بینایی اشوزدنگهه را با جادویی سیاه می رباید، قهرمان ما باید درکی فراتر از دیدگان را بیابد. همراه با ملکه فرینی، او که اکنون در دنیایی از تاریکی به سر می برد، باید از حقیقت درونی و خرد باستانی برای نجات مردمش از حملهٔ خیونها بهره بگیرد. این نبرد، تنها درگیری فیزیکی نیست، بلکه آزمونی است برای روح یک اسطوره که باید ثابت کند حتی بدون چشم ها نیز می تواند نماد روشنایی باشد…
قسمتی از متن رمان اشوزدنگه
دریافت اگر به پاسخ دادن به من ادامه بدهد قافیه را باخته است؛ پس فوراً گفت نگفتی؟! این ها به دنبال چه هستند؟! پیرمرد با خشم زمزمه کرد: کافر را می برند پوستش را پُر کاه کرده و از بالای دروازه آویزان می کنند تا عبرت دیگران شود. اشوزدنگهه کوشید خودش را بی توجه نشان دهد چه کسی را؟ و به موج جمعیتی که هنوز روان بود خیره شد. پیرمرد با تردید نگاهش کرد و گفت مانی دروغ زن را… تو هم از پیروان اویی نه؟! چشمانش طوری از کاسه بیرون زد که گویی به انتظار جواب آری است تا گلویش را پر کند و فریاد برآورد این یکی هم هست آویزانش کنید! ولی اشوزدنگهه بغضش را فرو داد و با سر به “نه” اشاره کرد. باید چیزی هم میگفت خوب است که همه ی کافران به دوزخ و نزد اربابشان بروند…
پیرمرد کمی آرام گرفت ولی هنوز چندان مطمئن نبود. البته از اینکه او مانوی نیست خیلی هم خوشحال نشد بدش نمی آمد آخر عمر ثواب بزرگی ببرد! ناگهان صدای دهل و کرنا از انتهای جمعیت برخاست که موجب شد لحظه ای از مغ سپیدپوش غافل شود پنج سرباز ساسانی در انتهای صفوف مؤمنان تومار تكفير مانی را که کرتیر موید بزرگ صادر کرده بود با فریاد باز می خواندند. پیرمرد سرش را که به سوی اشوزد نگهه چرخاند، او را ندید. همه جا را به سرعت نگاه و او را جستجو کرد از عصبانیت به حال سکته افتاد! راهش را به سمتی که حدس میزد مرد کافر از آن گریخته بازکرد و بعد به راستی قلبش گرفت و همان جا بر زمین افتاد؛ مردم هم کنار رفتند او با صورت روی سنگفرش ها خورد و بی حرکت ماند!
اشوزدنگهه زیر طاقی درگاه یک قصابی پنهان شده بود و این صحنه را می نگریست بعد از میان جمعیت راهش را به سوی دروازه ی شرقی باز کرد، بغض گلویش را می فشرد و در دل تمامی نادان های گرد آمده و صف بسته را لعنت کرد. بر سر مسیح نیز در اورشلیم دو و نیم قرن پیش چنین رفته بود آن فتنه را یهودان و رومیان برپا کرده بودند و طبق رسمی دیرینه و قومی پیامبران و نخبگان را می کشتند. اینک اینجا نوبت مانی و پیروانش بود آن قدر خشمگین بود که سرراه چند نفر را به شدت کنار زد و عبور کرد. تا دروازه جشن نخبه کشان را تحمل کرد و بعد زمانی که کمی از هرج و مرج و شلوغی کاسته شد سر بالا کرد و قلبش از دیدن آن منظره، پاره پاره شد. بر سر چوبی حجمی خونین و مثله شده را سبعانه گاه آغشته به بودند عده ای از مردان و زنان ،آهسته و زیرلب پنهانی اشک می ریختند؛ پیدا بود که از دلسپردگان پیامبر شهید هستند…