
دانلود رمان نزدیک مثل نفس pdf از زینب علی پور
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر و PDF
موضوع رمان: عاشقانه، پلیسی، جنایی، بزرگسال
خلاصه رمان نزدیک مثل نفس
در گرداب انتقامی شخصی، خسرو نه تنها جهان (پلیس مخفی) را به دام می اندازد، بلکه آیلین را نیز به عنوان ابزاری برای فشار آوردن به سرهنگ جلیلی می دزدد. با وادار کردن جهان به دست درازی به آیلین، مرزهای قربانی و مجرم به عمد محو می شود. این داستان، تبعات شوم انتقام جویی و سوءاستفاده از قدرت را رابطهٔ پیچیدهٔ بین قربانیان، مجرمان و ناجیان به تصویر می کشد.
قسمتی از متن رمان نزدیک مثل نفس
اخم داشت…از تنهایی من با دخترش خوشش نیومده بود. باید براش توضیح می دادم فقط از روی اجبار بوده؟ اگر باز هم به شماره اش نیاز بود چه کاری باید انجام می دادم؟نداشتنش شک برانگیز بود برای دیگران هوففف…کاملا مطمئن بودم که دارم توی ذهنم برای خودم بهونه بیخود می چینم و بس…چند دقیقه بعد از آشپزخونه بیرون اومد و کنار مادرم نشست. از لبخند و توجهی که مادرم بهش نشان می داد اذیت می شدم اصلا دلم نمی خواست مادرم وابستگی خاصی بهش پیدا کنه. مطمئنا بعدا از جداییمون ناراحت می شد. آرش هر وقت اسم شما توی جمع وسط میاد، حاجی با افتخار سرش و بالا میگیره و ازتون خیلی تعریف میکنه، میدونم شما رو هم مثل پسرش دوست داره وگرنه انقدر با خانمشون مخالفت نمیکردن. همه دوست داشتن عرفان هم توی مراسم باشه…
لبخندی تحویلش دادم به نظر پسر خوبی می اومد. حاجی لطف داره، حقیقتاً منم مثل پدرم دوستش دارم. آیدا جون قراره مسافرت کجا برین به سلامتی؟ جلوه بود و فوضولی هاش… قراره بریم به خانواده آرش سر بزنیم، ترکیه زندگی میکنن. جلوه پس آقا آرش شما رو چطور دیدن و اومدن خواستگاری؟ آرش پسرعمه ی مامانمه، من و از بچگی می شناخت، در ضمن اونا به تازگی رفتن ترکیه، قبلا همینجا زندگی میکردن… جلوه: ایشالا بهتون خوش بگذره. قربونت برم مرسی عزیزم… قرار بود مامان و بابا هم بیان حتی پاسپورتشون هم گرفتن اما نمیدونم چرا یه دفعه ای بابا پشیمون شد. سرهنگ: وقت زیاده دخترم، انشالله دفعه بعد…انشاالله. اگه اجازه بدید کم کم مرخص بشیم. حاجی بود که بلند شد…مامان اختیار دارید حاجی اجازه ما هم دست شماست.
سرهنگ: دست شما درد نکنه خانم خیلی توی زحمت افتادین، انشالله عمری باشه جبران کنیم. مامان: باعث افتخار بود جناب جلیلی، خوشحال شدیم. به محض ورود به حیاط چشم آرش به موتورم که گوشه ای پارک بود افتاد. بی توجه به بقیه با چند قدم بلند کنارش ایستاد. پسر عجب موتور توپییه…قابلت ونداره… قربونت داداش مبارک خودت باشه. من راستش سینوزیت دارم دکتر قدغن کرده سوار موتور بشم، البته زیاد هم رانندگی باهاش و بلد نیستم. نگاهم به سمت دخترک ریزه میزه کشیده شد با ذوق و شوق به موتورم نگاه میکرد. پس مورچه خانم از موتور خوشش می اومد. طبیعی بود که مثل اکثر همسن و سالهاش از هیجان خوشش بیاد. خسته نباشی مامان، مثل همیشه سنگ تموم گذاشتی، دستت درد نکنه…حتی یک دقیقه استراحت نمی کرد. به محض رفتن مهمان ها به جان خانه افتاده بود.