
دانلود رمان محکوم به تن تو pdf از مریم چاهی
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر و PDF
موضوع رمان: عاشقانه، هیجانی
خلاصه رمان محکوم به تن تو
هدیه، خدمتکار کوچک اندام تالار شایگان، هیچگاه تصور نمی کرد شب بازگشت جاناتان، صخره نورد ۳۶ ساله از لندن، سرنوشتش را دگرگون کند. مسمومیت با مواد مخدر، حافظه شان را تار می کند و تصمیم درباره کودکی ناخواسته را سخت تر از همیشه می سازد. جاناتان برخلاف پیش بینی ها، او را به عقد خود در میآورد، اما حضور معشوقه قدیمی اش و فرزند پنج ساله اش، رابطه را به بحران می کشد. هدیه با گذشته ای زخمی، پر از رازهای پنهان، درگیر احساس کم ارزشی می شود و از جاناتان فاصله می گیرد. او نماد نسلی از دختران ایرانی قربانی اعتیاد خانوادگی است و جاناتان چهره مردی که در برابر همه، مفهوم واقعی عشق و تعهد را بازتعریف می کند. پیوندشان، خطیست خلاف تمام قوانین پذیرفته شده.
قسمتی از متن رمان محکوم به تن تو
همین؟! یا باز هست؟ دلش نمی خواست با گولاخ خان ترسناک هم کلام شود ولی لالمونی هم نمی توانست بگیرد: خودم میارم… ممنون! جانان دلش ضعف رفت. شبیه بره کوچکی بود که گرگ گرسنه ای دستش را گرفته تا به خلوتش ببرد. جذاب بود، نبود؟! ساک ورزشی کوچکی که هدیه می خواست خودش بیاورد روی دسته چمدان گذاشت و هر دو را با یک دست بلند کرد. دست دیگرش را پشت هدیه گرفت تا به خروجی هدایتش کند. هدیه با ترس قدمی فاصله گرفت و گفت: میام… خودم میام…جانان پشت سرش راه افتاد تا دل سیر تماشا کند. مانتوی گشاد و روسری مسخره اش نمی توانست از ذهن مرد پاک کند لب پایینش را گاز گرفت و از قصد چمدان را نزدیک تر برد تا به هدیه بخورد.
طفلکی، دو متر از جا پرید و جیغ خفه ای کشید: ببخشید چمدون بود! دلش می خواست با صدای بلند قهقهه بزند وقتی هدیه با پاهای کوچکش مثل جوجه اردکی که دنبال مادرش می دود قدم تند کرد تا هر چه سریع تر خودش را به ساقی برساند. ساقی در قسمت میانی نشیمن، روی عروسکش خوابیده بود و مثل بچه ها ذوق می کرد: وای من همیشه از این پشمالوها می خواستم… کاش سپهر نیاد… اصلاً بیرونش می کنم شوهر می خوام چه کار؟ جانان بلند خندید و چهار ستون بدن هدیه از ارتعاش صدای مردانه اش لرزید: بیچاره سپهر…اگر می دونستم یه عروسک میتونه کاری کنه طلاق بگیری زودتر می خریدم. خیلی بدجنسی جان! من خانم های زندگیمو برای خودم تکی میخوام.
مال خودم به صورت انحصاری! متلکش را ساقی گرفت و لبش را گزید اما هدیه به سختی عروسک غول پیکر را با دست سالمش بغل گرفته بود و به چیزی جز خلاص شدن از این وضعیت اسفناک فکر نمی کرد. جانان پیشنهادی به ساقی داد که عروسک از دست هدیه زمین افتاد: می خوای تو بمونی؟ ما خودمون میریم. وای نه! آن قدر واضح ترسش از تنها شدن با جانان را به زبان آورد که ساقی از خنده غش کرد و روی عروسکش افتاد. شیطنت جانان هم گل کرد و دوباره با ساک دستی به پشت هدیه کوبید: وای ببخشید… اتفاقی بود. هدیه عروسکش را همانجا رها کرد و چند قدمی از جانان فاصله گرفت. جانان خم شد و پای خرس را گرفت به سمت خودش کشید: من میارم… ساقی میای؟ حضرت آقا، خودش یک پا خرس گریزلی بود…