
دانلود رمان مگس pdf از مریم چاهی (مرینا)
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر و PDF
موضوع رمان: عاشقانه، طنز
خلاصه رمان مگس
ساتیار، نابغهٔ شیطون دانشگاه، بعد از ماه ها تحقیق و فرمول نویسی، به نتیجه ای رسید که حتی خودش هم باورش نشد: طبق محاسباتش، پانیذ دختر دست و پا چلفتی کلاس مخرج مشترک زندگیش بود و جواب معادله میشد: «بینهایت»! اما یک مشکل وجود داشت: پانیذ نامزد داشت! ساتیار هم که آدم کم آوردنی نبود، یک روز وسط محوطهٔ دانشگاه، در مقابل چشم همه، به پانیذ زد و گفت: قانون ریاضیات رو نمیشکنم … تو مال منی! و همینطور هم شد… بعد از کلی ماجرای خنده دار و درگیری با نامزد سابقش، بالاخره پانیذ رو با خودش فرار داد و… داستان عشق شان تازه شروع شده بود!
قسمتی از متن رمان مگس
راه افتاد سمت خروجی اتوبوس كيف من هم بالا سرش نگه داشته بود. چاره ای نداشتم باید می رفتم دنبالش اینجا که هیچکس کمکی به من نمی کرد. فقط سوژه پیدا کرده بودن می خندیدن پشت اتوبوس دیدمش که خم شده با راننده ماشین سبز رنگ مخصوص آژانس بانوان حرف میزنه کنارش که ایستادم دیدم داره آدرس دقیق خونه ما رو به اون خانوم میده کیفم روی دوشش بود. هر چی می کشیدمش نمی تونستم بندش رو از توی مشتش بیرون بکشم حرفش که تموم شد در عقب ماشین رو باز کرد کیفم رو پرت کرد توش گفت: بفرما سوار شو دوست ساتیار با اتوبوس جایی نمیره.
تو یه آشغالی! ممنون عشقم سوار میشی یا به زور سوارت کنم؟ برای ختم جنجالی که جلوی چشم های یک عالمه از هم دانشگاهی هام راه انداخته بود سوار شدم. زن راننده خندید و گفت دوستت خیلی باحاله اذیتش نکن. کیفم رو محکم بغل گرفتم با اخم گفتم دوست پسر من نیست یه عوضیه شما راه بیافت فقط منو از اینجا ببر. تمام مسیر پشت سرم رو نگاه می کردم نکنه تعقیبم کنه یا با این زنه دست به یکی کرده باشه بلایی سرم بیاره جلوی در خونه که پیاده شدم نفس راحتی کشیدم خواستم کرایه رو حساب کنم ولی زنه گفت: اندازه دوبار رفت و برگشت من دوست پسرت پول داده گفته بقیه اش هم انعام خیلی خری که باهاش قهری.
آشتی کنید از این جور پسرا دیگه پیدا نمیشن. از حرصم در ماشینش رو محکم به هم کوبوندم. تا در خونه تقریبا داشتم می دویدم وارد راهرو که شدم صدای داد و بیداد پوریا رو شنیدم. مستقیم اومده بود پیش بابام تا خبر خیانت آشکار منو بهش بده. از ترس نمی تونستم کلید توی در بندازم بابام متوجه شد خودش درو برام باز کرد: اینجا چرا ایستادی؟ بیا تو ببینم شده؟ رنگ و روشو نگاه کن مگه عزرائیل اومده سراغت؟ پوریا روشو برگردوند تا بهم نگاه نکنه حقیقتش از دستش خیلی ناراحت بودم به جای اینکه تنهام نگذاره هرچی اون عوضی گفته بود قبول کرد: بابا تورو خدا تو بهم گوش کن من اصلا اون آشغالو نمی شناختم….