
دانلود رمان شاهکار pdf از نیلوفر لاری
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر و PDF
موضوع رمان: عاشقانه
خلاصه رمان شاهکار
مهراب، فرزند نامشروع شهرام هخامنش، یکی از افراد شناخته شده و ثروتمند کیش، پس از سال ها دوری و سر گشتگی، باز میگردد تا عدالت را برای مادرش به اجرا گذارد. او با برنامه ای حسابشده، وارد زندگی پرنیا، دختر شهرام، می شود. پرنیا که از خویشاوندی مهراب بیخبر است، قلبش گرفتار شور و هیجان می شود. در این میان، آنیتا که از کودکی همراه مهراب بوده، از نقشه پنهان او باخبر می شود و…
قسمتی از متن رمان شاهکار
همین تازه سراغت رو گرفت و پرسید میری نمایشگاه؟ منم گفتم حالت تعریفی نداره و خوابیدی انگار از جوابی که به سرمد داده بودم راضی بود که به من اعتراضی نکرد. اما این دلیل نمیشد که او را از فحش های خودش بی نصیب بگذارد. به سمت تختش رفته بود قبل از اینکه دراز بکشد گفتم: میشه کمکم کنی از جا بلند شم؟ برگشت و از روی شانه نگاهم کرد…چته؟ مگه تیر خوردی؟ يه ورم داغون شده! از جایش تکان نخورد فهمیدم آبی ازش گرم نمی شود و نباید به امید یاری اش بمانم. کف دست ها را مثل ستون به زمین تکیه زدم و خواستم به زحمت نیم تنه ام را بکشم بالا چه مصیبتی در همان حالت سجده باقی مانده بودم کمرم از ترس وضعیت دردناکی که در انتظارم بود حالت تدافعی به خود گرفته بود و صاف نمیشد!
توی دلم داشتم عاجزانه به یاشار بد و بیراه می گفتم که آمد یک دستش را دور کمرم و دست دیگرش را زیر بالم و تقریبا مرا روی دستهایش گرفت گذاشت و از جا بلندم کرد. از بین دندان غروچه هایش گفت: باید میزدم ناکارش میکردم پسره ی …!نمی دانم چه فحشی می خواست بدهد که ملاحظه مرا کرد و قورتش داد! نمیدانست که حالا من هم دلم همین را می خواست با این که مرا آرام کنار خودش روی زمین گذاشته بود اما باز پهلوم درد گرفته بود. توی گوشت رانم انگار میله ی داغ گذاشته بودند بدجوری می سوخت و گزگز می کرد . اوف کنان گفتم: پدرم درمیاد تا جاشون خوب بشه و بلوزم را کمی زدم بالا و زخم و زیلی ها را نشانش دادم. نگاه کن!
انگار یادم نبود که او آرش نیست و این همه صمیمیت نمیدانم یکهو از کجا بینمان قلنبه شده بود؟ چهره اش بیشتر توی هم شد و انگار که دل نگاه کردن نداشته باشد چشمانش را بافشار روی هم بست و پشتش را به من کرد. مشتی روی تاج تخت کوبید و بعد پوفی کرد و گفت اگه از غذای ظهر چیزی مونده برو گرمش کن کوفت کنیم! ناباورانه پلکی زدم و پرسیدم؛ گفتی میخوام بخوابم که ! از گوشه ی چشم نگاه نافذی به من پاشید و گفت دیگه مگه میشه با این دل کباب شده خوابید؟ آرش تلفنی گفته بود شب از شارجه بر می گردند کیش. پرسیده بود چیزی نمیخوای از اینجا برات بخرم؟ من هم تعارف نکردم و برایش یک لیست بلند بالا نوشتم و تلگرام کردم از کیف و کفش و مانتو و شلوار بگیر تا لباس راحتی و مجلسی!