
دانلود رمان قلمرو رز pdf از حدیث افشارمهر
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر و PDF
موضوع رمان: عاشقانه، مافیایی
خلاصه رمان قلمرو رز
قلمرو رز، قلمرو تاریکی… قلمرویی که من درون اون گیر کردم. مرد بی احساس و بی رحمی که توی دنیای تاریک خودش غرقه. و من، لیلی رز! دختر یتیمی که به اشتباه سوار پرواز وی آی پی شدم که اون مافیا رزرو کرده بود. و چی میشه اگه شاهد قتلی باشم، که نباید باشم؟ حالا من اسیر و گریبان یه مافیایی شدم که کل کشور از اون میترسن و میخوان ترورش کنن.
قسمتی از متن رمان قلمرو رز
ذهنش قفل کرده بود همیشه دست و پا چلفتی و کم هوش بود البته که اگر ذره ای باهوش بود در چنین وضعیتی هیچ وقت قرار نمی گرفت. به آرکان نگاه کرد مرد با ابهت و ترسناکی که بی ذره ای عذاب وجدان نشسته بود و در سایت های خبری جستجو می کرد. اسم خودش را سرچ کرد آرکان امیرخان تمامی تیترهای خبری که بالا آمده بود با رنگ قرمز او را مافیایی خون خوار صدا می زدند. موهای تن لیلی سیخ شد و فکش دوباره شروع به لرزیدن کرد. در شرایط سخت و طاقت فرسا همیشه زلزله ای به چانه اش می افتاد باید یک فکری می کرد. باید خودش را از چنگال این دو بی رحم نجات می داد.
کمی که به مغزش فشار آورد فهمید باید خودش را به گوشی اش می رساند و خیلی زود با سلین تماس می گرفت همه چیز را می گفت و منتظر نیروی کمکی یا پلیس می ماند. این فکر مثل یک چراغ بالای سرش روشن شده بود و از هیجان رنگش پرید او دختر ساده و بی شیله پیله ای بود در این بیست و سه سالی که عمر کرده بود زندگی داشت مثل یک اب راکد بدون هيج بالا پایینی یا هیجان عملا مثل یک کتاب سفیدی که هیچی در آن نوشته نشده بود. از روی صندلی بلند شد و پا به فرار گذاشت. آرکان که ذهن لیلی را خوانده بود هیچ واکنشی نشان نداد و همچنان در حال بالا پایین کردن سایت ها بود.
کامیار سرش را از آشپزخانه بیرون کشید و به لیلی نگاه کرد که با هول و لا گوشی اش را از روی زمین برداشت و لرزش دستانش باعث شد گوشی یک بار در هوا بیوفتد چهار چنگولی دستش را در هوا گرفت تا گوشی را بگیرد اما از میان دستانش سرخورد و روی زمین افتاد. کامیار با دیدن این صحنه پقی به زیر خنده زد و هرهر کنان گفت: ای بیچاره اگه حتی یه ذره هم سالم بود الان دیگه نابود شد. لیلی گریه اش گرفته بود زار زنان دستش را روی چشمانش گذاشت و شکست خورده با زانو روی زمین خورد. مثل بچه ها با مچ دستش چشمش را پاک می کرد برای اولین بار کامیار در تمام عمرش احساس کرد واقعا دلش برای کسی می سوزد. و آن لحظه واقعا دلسوز آن دخترک بی پناه و ترسیده شده بود.