
دانلود رمان مجمع الناز pdf از راضیه درویش زاده
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر و PDF
موضوع رمان: عاشقانه، ازدواج اجباری
خلاصه رمان مجمع الناز
زندگی ارغوان پس از مرگ همسرش رنگ دیگری گرفته است. او همراه با پسر کوچک و مادرش سعی دارد روزهای سخت را پشت سر بگذارد، اما گرفتار اعتقاد پوسیده ای می شود که او را به ازدواج با برادر شوهرش وادار میدکند…
قسمتی از متن رمان مجمع الناز
نشستم و دستم رو روي اسم شاهین کشیدم. ببخشید شاهین، امیدوارم از تصمیم ناراحت نباشی و آروم زیر لب فاتحه ایی فرستادم….توي ماشین نشستم و در رو بستم، بدون هیچ حرفی ماشین رو روشن کرد و حرکت کرد. از بهشت زهرا که بیرون اومدیم صداي جدیش توي گوشم پیچید: حالا بگو؟ اول اون کسی که اشوان رو دزدیده رو پیدا کن و بفهم چرا… حرفم تموم نشده بود که به طرز وحشتناکی ماشین رو گوشه خیابون پارك کرد، وحشت زده سمتش برگشتم. برگشت سمتم و با جدیت گفت: دو: توي این…یک: بار آخرت باشه واسه من شرط و شروط میذاري، که اون بی شرف رو پیدا می کنم شکی نیست سه: به هر دلیلی هم که باشه باز تو تبرئه نمیشی خانوم اگه مواظب اشوان بودي این اتفاق نمی افتاد. و چهار… آرومتر اما با تحکم بیشتر گفت: آره یا نه؟
با چشم هاي گرد شده از ترس کماکان به نیم رخش زل بودم. انقدر حرکتش یهویی بود که شوك شده بودم. “بگو” تکون آروم سمتم چرخید و سرش رو به معنی داد. به سختی لب زدم: قبول. چند ثانیه خیره نگاهم کرد و بعد برگشت و بدون هیچ حرفی حرکت کرد. انگار داشتن ذره ذره جونم رو می گرفتن، بغض توي گلوم داشت خفم می کرد. و این مرد بی احساس کنارم بی خیال به رو به رو خیره بود شاید هم توي دلش به من می خندید و خوشحال از پیروزیش بود. شیشه ماشین رو پایین کشیدم تا شاید هواي آزادم باعث بشه نفسم بگیره اما نه حتی شدت باد هم حالم رو خوب نکرد. بغضم هر لحظه سنگین تر میشد. دوباره ماشین رو نگه داشت بدون اینکه حتی نیم نگاهی به من بندازه از ماشین پیاده شد و سمته سوپر مارکتی که سمته چپه جاده بود رفت.
آروم با مشت روي سینم زد، اشک هام روي گونم سُر خورد حالم بد بود انقدر بد که دلم می خواست همین جا آخرین لحظه ي عمرم باشه. با باز شدن در سمته من برگشتم. شاهرخ بود که با جدیت گفت: پیاده شو. بی توجه به حرفش روم رو برگردوندم. که بی هوا بازوم رو کشید و بیرون بردم. زیر لب غرید: براي یک بار هم شده حرف گوش کن. بطري آب رو سمتم گرفت. بخور، و بزن تو صورتت. حیرت زده سرم رو بالا گرفتم، یعنی متوجه ي حال من شده بود؟ اخم هاش رو توي هم کرد. د زود باش. با اینکه هنوز تو بهُت کارش بودم بطري آب رو سر کشیدم خنکی آب حالم رو بهتر کرد، آب به صورتم زدم.. حالم بهتر شده بود حداقلش اینکه بغض نداشتم و نفس هام به حالت عادي برگشته اما هنوز از اتفاق افتاده ناراحت بودم. بطري آب رو توي سطل زباله ي که نزدیک بود انداختم. ممنون.