
دانلود رمان سقر محقر pdf از خانم وکیل
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر و PDF
موضوع رمان: عاشقانه، فانتزی، بزرگسال
خلاصه رمان سقر محقر
اگه بپرسی عجیب ترین چیزی که دیدم چی بوده، بدون فکر میگم: خودم! تصور کن با یه رمان واقعی تونستم محل زندگیِ خوناشام هارو پیدا کنم، جلوشون بایستم و دقیقاً همون روزی که قرار بود منم به خوناشام تبدیل شم، کشته بشم و راهی دنیای جادو به نام «سقر» بشم. الآن اینجام رو به روی پادشاهی جهنمی و مغرور که با لبخندِ زیرکانهش دلش می خواد اسیرانشو برگردونه. سوال اینه: اگه بمونم چی میشه؟ اگه برگردم و دیگه نمانم چی؟ یا اصلاً اگه ما عاشق بشیم؛ من قاتل، اون مقتول؟!
قسمتی از متن رمان سقر محقر
به جلو هول داده شدم و خدا لعنتت کنه یوهان! بلند فریاد زدم: هرچی نمیکشم از دست توعه یوهان! چشماش گرد شد و صورتش خنده رو! متقابلا خجالت کشیدم و با حرص گفتم: خدا ایشالله رحمتت کنه! خدا رحمتت کنه! شلیک خنده اش در اون مصیبتی که بودیم مثل یک دلگرمی بود و من گفتم خدا لعنتت کنه!…به کلبه رسیدیم و با دیدن زن و مرد دیگه ای که اونجا بودن؛ رنگ پریده گفتم: اشتباه نکنم؛ قراره بدوزنمون! والا از اون چیزی که من میدیدم، جر دادنمون مرحله اول بود تا آخرش! زنی جلو اومد و رو به من گفت: چرا به مادربزرگم دست درازی نکردی؟ چشمام گرد شد! زن پیری از کنارش بیرون اومد و ناله کرد…
همین نبود. همین! و اون زن اول گفت: تا کی میخوای هر پیرزنی گیر نمیاری؛ بهش دست درازی نکنی؟ ناخودآگاه دست به پام بردم…به یوهان نگاه کردم که دیدم سرش رو پوشونده! با توجه به نگاه خیره ام؛ لبش رو گاز گرفت و گفت: تو این رمان، تو یک شخصیت بیمار نیستی! پیرزن مقابلم یک بُرس بالا آورد و با فریاد گفت: هنوز درد نداره! من لذت بردم! زیر چشمی نگاهش کردم و تو دلم گفتم: توقع داشتی مالِ گرز رستم رو بهت جا کنم که درد بکشی و لذت ببری؟ زن؛ اندازه غار که نیستی! من دقیقا چه گناهی کردم که تو یک رمانم با عنوان بیماری که پیرزن ها با برس اذیت میکنه؟
گردن کج کردم و بذار بازم از شگرد دروغگویی کمک بگیریم؛ هوم؟ به پیرزن اشاره کردم و گفتم: خودش نمیخواست. تا برس میبینه خوشش نمیاد! پیرزن عصبی شد و برس رو پرت کرد که جا خالی دادم و دقیقا به جایی که نباید از یوهان برخورد کرد! فریادش به عرش رسید و مردی با یک خرِ خاکستری نزدیک شد: عوضی! بخاطر تو زاد و ولد خرهای ما کم نشده بود! الان تازه فهمیدم که خرها رو مجبور نمیکنی که بهت دست درازی نکنن! لب و لوچه ام جمع شد و زل زدم به یوهان…نه! در آنی قهقه زدم و خدایا! این حیوون ها رو مجبور میکنه که باهاش ..؟! اشک از گوشه چشمم اومد و یوهان تا خواست چیزی بگه؛ خر با دیدنش عرعر کرد و من دیدم که حیوون آماده برای رازبقا هست! رنگ یوهان پرید با ترس عقب رفت! ما دوتا بیمار هستیم! خر افسار صاحبش رو رها کرد و به سمت یوهان یورش برد که یوهان پشت مردی که اسیرش کرد بود قایم شد و خر هر دوی اون ها رو پس زد!