
دانلود رمان خون بس به شرط عشق pdf از سارین
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر
موضوع رمان: عاشقانه، واقعی، خانوادگی، قدیمی
خلاصه رمان خون بس به شرط عشق
زخم کهنه کودکی، با گذشت وقایع التیام می یابد، اما آرامش دوامی ندارد. آتش خفته، دگربار بر می خیزد و هیزمِ وجود انسان هایی می شود که در مسیرش قرار می گیرند. در میان این طوفان، عشقی ناخواسته سر بر می آورد تا تنها ناجی این شعله های سوزان باشد. این رمان، روایتی واقعی است. در تاریکی مطلق، جایی که حتی سایه ات به تو خیانت می کند، چاره ای نیست جز برخاستن. تنها راه فرار، خودتی.
قسمتی از متن رمان خون بس به شرط عشق
دیاکو اول زبانش بند آمده بود ولی کم کم. درد تا مغز استخوانش نفوز کرد !!! و دادی از سر داد که دل هر کس را آب میکرد؛ چه رسد به مهیار و محراب که …. آن دو که تازه فهمیده بودند که چه کرده اند دستانشان شل شد. چاقو را با دستانی لرزان رها کرد انقدر بد بود که حتی نمی توانست نگاهی به او بیندازند!…محمد (همسر ملیحه) که پسرانش را دید که آنطور به جان کودک بیچاره افتاده بودند عنبر از دستش سر خورد و افتاد و دادی زد که مهیار و محراب از ترس در جایشان خشک شدند. زمانی که آذر را دیدم باز دلم کباب شد! برای اینکه او را آرام کنم دیاکو را به داخل فرستادم و دست اذر را گرفتم و بردمش کنار درختی میان سال که سالیان سال زیر آن با آذر تاب بازی میکردیم. سرش را بالا اورد و گفت: دیدی! دیدی چقد بدبختم !
این از این بچه این از او. شوهری که فقط اسمش را به دوش میکشم!!! ملیحه اورا به آغوش کشید و گفت: هیش…من مطمعنم همه چی درست میشه اروم باش؛ هیچی نیست! بچه من میگه تو نرو سرکار من میرم بهش چی بگم! چی بگم پدرت نمیره هان؟ نمی ره سرکار! انقدر از این زهرماریا خورده که…و هق هقش اجازه ی ادامه حرف را به او نداد. ملیحه هم دلش برای او می سوخت تا خواست حرفی بزند صدای داد دیاکو به گوش رسید…اذر برسرش کوبیدو گفت: یا امام زمان بچم!بچم! و با دو به طرف در رفت و بعد هم ملیحه پشت سر او به نزدیک در رسیدند که مردم جمع شده بودند و هرکس چیزی میگفت بی توجه به حرف ان ها به زور خودشان را به داخل رساندند. با دیدن پسر نصف جانش جیغی از سرداد که دل. تمامی اهالی را لرزاند و بر سر خود کوبید و گفت: یا خدا خودت کمکم کن!!!
چند وقتی بود که از یاد برده بودمش ولی باز خاطرات برایم تدایی شد؛ سرم را پایین آوردم…اینا اینجا چیکار می کنند؟ اه لعنتی اصلا به من چه! گارسون: قربان چاییتون!!! دیاکو سرش را چرخاند و گفت: آها! بله ممنون…حس کردم کسی داره بهمون خیره میشه…سرم رو بالا آوردم و چرخوندم ولی هر چی چشم کار می کرد نفهمیدم. شاید خیالاتی شدم! ولی …نه!!! این این و نگاهم خشک شد روش از چشمام خون می چکید…محراب که متوجه تغییر حالتم شده بود متعجب بهم نگاه کرد و بعد نگاهم رو دنبال کرد و به…داشتم چاییمو می خوردم که دیدم مهیار نگاهش خشک شده یجا و کارد بزنی خونش در نمی آد هر چی صداش کردم انگار که چیزی نشنیده فقط زوم روی اون نقطه نامشخص ناخداگاه نگاهشو دنبال کردم و … خاطرات… آره این همونه همون بچه که بخاطرش چقدر سختی کشیدیم و خاطرات تدایی شد!!