






قانون خود ساخته ای تا این اندازه بی اهمیت بود. نگاهم دوباره برگشت روی عبارت بهشت و جهنم. دلهره ی خفیفی توی دلم پیچید. دلهره ی مواجهه با ناشناخته ها و نا منتظره هایی که پیش رویم بودند. حواس پرتی ام، پرت شد. تماِم تلاش مامان برای آهسته حرف زدن، بی فایده بود. نگاهم بالا رفت و تو کتابخانه ی کوچک قدیمی سیما که شش سالی بود مال من شده بود و هنوز، حتا با نبود صاحبش نام او را به خود داشت...